شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
سفری که سفر نیست
ابوالفضل حقیقت
ابوالفضل حقیقت( همه چیز و هیچ چیز )
262

سفری که سفر نیست

همه در راه برگشتیم سوی خانه اول
به سوی دوست
و شکلی خاص دارد این طریق حرکت معکوس
به سمت منزل طاووس
طریق معنوی یعنی توالی شهود و تجربیاتی شگفت انگیز
که انسان در روند بازگشت خویش خواهد داشت
و حرکت در طریق معنوی سیر و سلوک رهروان در راه برگشت است
به سوی یار دیرینه
برای دیدن و پابوس
در این ره گاه از آهنگ زیبایی شود گوش دلت مدهوش
تو گویی شهر بازی رفته اکنون کودکی پر شور و بازیگوش
و گاهی چشم جان از دیدن تصویرهایی بس خیال‌انگیز و افسونگر شود مسحور
شوی غرق تماشای تصاویری شگفت آور
فریبت می‌دهند این دلنشین آهنگ‌هایی که نوازد گوش
مشو سرگرم این سالوس
که آخر می خوری افسوس
و هر یک زین تجارب قطعه ای باشد ز رویایی بزرگ و ژرف
به سان تکه‌های ریز و رنگارنگ و پرتعداد از یک جورچین خاص رویایی
و این رویا بود وهمی درون ذهن تو محبوس
چنان پر زرق و برق و بی‌شمارند این مناظر که گمان داری سفر را نیست پایانی
و مقصد دور از دست است
و گاهی می شوی مأیوس
حقیقت نیست این رویا ولی ذهن تو آن را می کند ملموس
و از این هم شگفت‌انگیزتر پایان ره باشد
که دریابی تو در مقصد
سفر هرگز نبوده در میان و سیر
از اینجا تا به اینجا بوده است انگار
و ذهن ما نموده این سفر محسوس
و این را مرد صوفی اینچنین می‌گفت:
وقتی میوه آن نخل را چیدم
چنین دیدم
عجب! من میوه‌های معرفت را از درون خویش می‌چینم
به سان رودها جاری
به سوی خویشتن آری
همه در راه برگشتیم
سوی نور یک فانوس
تو در حال عبور از تجربیاتی ز رویای تکامل هستی ای انسان
تو از شش آسمان در حال برگشتی به سوی خویش
و در آخر ‌به ذات خویش بر می گردی با خود شوی ترکیب
خدا آنجاست
سلوک ار بی‌نهایت سخت و طولانی نماید لیک
چیزی نیست
از حرکت مشو مأیوس
سلوک اما به واقع یک سفر زینجا به آنجا نیست
حکایت دارد آن از شدت انگیزه در بیداری از رویا
و استقرار در آن جایگاه واقعی یعنی خداوندی که آگاهیش بی حد است
و بیداری همان خواب عمیقی از خداوند است اندر عین آگاهی
تو وقتی می‌شوی بیدار می‌فهمی که رویای بزرگت تا ابد گردیده ناپیدا
نمانده هیچ اثر زان صحنه‌های دلنشین، جذاب و رویایی‌
ز رویای زمین، از چین، بلاد روس
بهشت و دوزخ و هفت آسمان اندر درونت ناپدید آیند تا مانند باقی جاودان چون هیچ
نباشد هیچ چیزی را قلمرو جز وجود جاودان و بیکران خود
نبینی هیچ چیز و هیچ کس در حالت بیداری ‌ات جز خویش
و با خود می شوی مأنوس
و با ارزش‌ترین چیز است در عالم
همین هیچی که می گویم
اگر خواهی رسی تا هیچ باید خاک پای اولیا باشی
فنا گردی درون مرشد و پیرت
به سان ذره‌ای، همچون غباری، نیست می‌گردی
واین پایان هر سختی است در کابوس
همه چیز اندرون هیچ گنجیده
گمانم وقت برگشت است
شنیدم نغمه ناقوس