شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
بزن جام توحید و با کس مگو
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( غزلیات )
7

بزن جام توحید و با کس مگو

چو در خویشتن بحر را یافت جو
تو هم در دل خود خدا را بجو
دل و دلبر از شدت مهر خویش
چو آئینه و مهر شد روبرو
گرفته خدا دردلت جایگاه
ندانم چرا جوئیش کو بکو
چو درخویشتن جستجویش کنی
ببینی که پیداست بی جستجو !
اگر گفتگویش زدل بشنوی
شوی در دو عالم تو بی گفتگو
چو پیداست حق از تو ای بی خبر
مدان خویش را هیچ پنهان از او
اول آخر و ظاهر و باطن است
بود این و آن ، آن و این مو بمو
اگر دیده ای روی آن نازنین
ز خوناب دیده رخ خود بشو
ننوشیدی ار از می عشق او
کجا بینی آن روی و موی نکو
بمردی اگر بر سر کوی عشق
شدی زنده و یافتی آرزو
تو گر رفته ای در خرابات دل
بزن جام توحید و با کس مگو
چو او را عیان یافت در خود « کمال »
شد آسوده از رفتن سو به سو