شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
فارغ از ما و منی بی خبر از تشویشم
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( غزلیات )
3

فارغ از ما و منی بی خبر از تشویشم

خود تو دانی ز چه دلشاد من درویشم
دیرگاهی است که عشق تو شدستی کیشم
می عشق تو به جام است مرا می دانم
آخرالامر از آن باده کنی بی خویشم
فکرم آنست که از بادۀ تو کشته شوم
کی من از مرحمتت مرد محال اندیشم
بار دادی چو مرا بنده صفت بر در خویش
فارغ از ما منی بی خبر از تشویشم
عسل وصل تو را چون که چشیدم از دل
نزند عقرب هجران تو دیگر نیشم
ای که جانم ز ازل خانۀ دیرینۀ تست
نیک دانم نروی تا به ابد از پیشم
تا دل ریش مرا با تو بود حقّ نمک
مرحم عشق تو جانا برد از دل ریشم
چون ( کمال ) از می عشق تو فنا شد گوید
بنده عشقم و از هر چه که گوئی بیشم