شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
بحر را در دل امواج عیان می‌بینم
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( غزلیات )
14

بحر را در دل امواج عیان می‌بینم

ماه را در رخ خورشید عیان می بینم
جان جان را ز رخ جان جهان می بینم
باده را از رخ مینای جهان می نگرم
بحر را در دل امواج عیان می بینم
ساقی و باده و میخانه و میخوار و خمار
همه را عاشق و شیدای فلان می بینم
دلبر و بی دل و دلدار و دل افتاده و دل
جمله را با هم و بی نام و نشان می بینم
ریشه و کنده و برگ و بر مجموعۀ تاک
همه را جلوه گر از خون رزان می بینم
ماسوی را همه از روز ازل تا به ابد
بندۀ بی خود آن شاه شهان می بینم
آن هنرپیشه بی سابقۀ یکتا را
در لباس همه پیدا و نهان می بینم
پیشه را پیل ، گدا را شه ، ایمان را کفر
هر یکی با دیگری عین همان می بینم
چشم و گوش و دهن و جملۀ اعضای بدن
همه را عین رخ جلوۀ جان می بینم
همه را همچو « کمال » از ره دل مست و خراب
روز و شب در ره میخانه دوان می بینم