شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
باز در می ز پی کشتن من افیون کرد
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( غزلیات )
8

باز در می ز پی کشتن من افیون کرد

آن که از عشق ز سر عقل مرا بیرون کرد
عاقلی را ز غم خویش چنین مجنون کرد
تا ز مضراب مژه تار دلم را بنواخت
پر نوایم همه چون زیر و بم قانون کرد
آن قدر ریخت ز چشمش می جانسوز که تا
باده ناب روان در قدح گلگون کرد
چون مرا بیخود و مدهوش نمود از می عشق
باز در می ز پی کشتن من افیون کرد
شمع وش گریه کنان سوخته نابود شدم
لیک از خنده خود سوز مرا افزون کرد
همچنان لاله دلم را ز غم باده عشق
داغ بر چهره و دلسوخته و پر خون کرد
در ره عشق مرا در پی خود همچون باد
بی سر و پا شده در کوه و در و هامون کرد
بحر بی چند که گردید عیان در رخ موج
موج را نیز به خود برد و چو خود بیچون کرد
شاه عشق از لب یاقوتی شیرین دهنان
خواند افسانه ای و عقل مرا افسون کرد
فتنۀ لشکر حسنش به خرابات وجود
فتنۀ بود که برخود همه را مفتون کرد
از ازل عاشق دلسوخته را از پی ناز
راند از خویش و ورا تا به ابد ملعون کرد
دُرِّ خوش آب چو در فطرت خود داشت ( کمال )
خویش را در صدف خویش چنین مدفون کرد