شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
دیدگانش همچو ساقی می فراوان می دهد
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( غزلیات )
41

دیدگانش همچو ساقی می فراوان می دهد

از میان جان و تن جانان مرا جان می دهد
در دل ظلمت مرا خورشید تابان می دهد
از لب خندان خود چشم مرا گریان کند
یعنی اندر خنده هر دم چشم گریان می دهد
گر بنالم در فراقش از زبان الکن شوم
ور ننالم در وصالش نطق و برهان می دهد
موی و رویش گاه کافر ، گه مسلمانم کند
آن صنم ما را دمادم کفر و ایمان می دهد
از خم زلفش ز هجران قاتم خم می کند
از لب لعلش مرا داروی درمان می دهد
ابروانش خنجر آسا بند عمرم بگسلد
دیدگانش همچو ساقی می فراوان می دهد
گه چو سروی در کنار جوی چشمم می چمد
گه چو آهوی ختن سر در بیابان می دهد
ساقی چشمش کند هر دم مرا مست و خراب
مفتی هجرش دمادم زهر هجران می دهد
ای سرو ، جانم فدای روی و موی آن نگار
کاین دو ، ما را تا قیامت فضل و احسان می دهد
بشنود جان « کمال » از زلف او بوی وصال
چون که زلف عنبریش بوی جانان می دهد
از عنایات خداوند کریم مهربان
مور را نطق و بیانی آن سلیمان می دهد