شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
عاشورا؛ مخمّسی بر غزل حافظ
ابوالفضل حقیقت
ابوالفضل حقیقت( مخمس ها )
509

عاشورا؛ مخمّسی بر غزل حافظ

تن‌ها فتاده پر خون در سایه‌ی رضایت
سرها به نیزه‌های این قوم بی‌كفایت
این خلق را نباشد اندیشه و درایت
زان یار دلنوازم شكری است با شكایت
گر نكته دان عشقی بشنو تو این حكایت
استاد عشق گفتا تا گرد تو بگردم
سرباز با وفاتم در هر كجا و هر دم
بی‌دست رقص ساقی در روز پر ز دردم
بی مزد بود و منت هر خدمتی كه كردم
یا رب مباد كس را مخدوم بی عنایت
خون خدا ! فدایت این قطره‌های خونم
ای نفس مطمئنه كی طی شود جنونم
كی می رسد زمان آرامش و سكونم
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یك ساعتم بگنجان در سایه عنایت
عشق تو در قیامت پرونده‌ی مرا بس
تو صدر اولیایی بر داد عاشقان رس
بستند آب رویت آن لشگر پر از خس
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد كس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
تو خواستی ببینی من تا چه حد خرابم
دیدی كه حد ندارد من خود شراب نابم
آب از من است تشنه من اصل جان آبم
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر كز مدعی رعایت
عاشق‌كش است كویش پرهیز كن از آنجا
گر جان خویش خواهی یك دم نمان درآنجا
از عشق دم نزن چون سر می‌زند همانجا
در زلف چون كمندش ای دل مپیچ كانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
گرگان تمام خوبان در خاك و خون كشندی
شش ماهه‌ای و تیری ره را بر آن نبندی
در عرش از رضایت بر كار ما بخندی
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
تو كشتی نجاتی این را رسول فرمود
كشتی نشستگانت آخر شوند محمود
بعد از تو خیمه‌هایت فریاد و آتش و دود
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای كوكب هدایت
بعد از عروج یاران این سینه كوه غم بود
یك زن چه سان رساند این كاروان به مقصود
زنها و كودكان و شام سیاه پر دود
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ما را اسیر خواندند این قوم خائن پست
فریاد ما همیشه در خاطر زمین هست
بنیاد كاخ ظلمت از این حماسه بشكست
این راه را نهایت صورت كجا توان بست
كش صد هزار منزل بیش است در بدایت
گل از شما بروید در بوستان حافظ
روشن شود حقیقت در آستان حافظ
زین خاندان بجوشد شعر از زبان حافظ
عشقت رسد به فریاد ار خود به‌سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت