شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
بهانۀ دل
ابوالفضل حقیقت
ابوالفضل حقیقت( غزلیات تازه )
244

بهانۀ دل

چه کنم که دل بگیرد همه دم بهانۀ تو
همه جای جای خانه اثر و نشانۀ تو
من بینوا ندارم ثمن گران وصلت
سر و جان نیرزد اینجا به قمارخانۀ تو
همه کم بها به نزدت چه دهم به پیشگاهت
که هر آنچه دارم ای جان بود از خزانۀ تو
چو خسی بر آب هر سو بخورم تلو تلو زان
که تمام عمر مستم ز می مغانۀ تو
چه زیان تو را دمی با من بینوا بگردی
و به فرق من نشیند قدم شهانۀ تو
چه کنم که باز بینم رخ ماه چارده را
چه شود دمی گذارم سر خود به شانۀ تو
نبوَد به گنج عالم به مثال تو جواهر
و چه خاص و ویژه باشد گهر یگانۀ تو
تو بهادری و عالم به وجود تو بنازد
چه حماسه ها که باشد همه در فسانۀ تو
تو همیشه عاشقی بر همه چیز بی توقع
چه خوش است پا نهم در ره عاشقانۀ تو
به غلامی تو نازم به تمام خلق عالم
و بایستم نگهبان در آستانه تو
تو فنا به عشق گشتی و شدی تمام دریا
و منم حبابکی بر یم بیکرانۀ تو
تو طبیب دردهایی تو اجابت دعایی
دو هزار تیر خواهش بکنم روانۀ تو
تو تجلّی تمامی ز خدا و عکس رویش
که نماز می گذارم به خدای خانۀ تو
صله ای ده و فنا کن تو به بحر خود حقیقت
که همیشه می سراید غزل و ترانۀ تو