شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
بخش ۶ - و من طبقة الاولی با سلیمان دارانی
خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری( طبقات الصوفیه - امالی پیر هرات )
77

بخش ۶ - و من طبقة الاولی با سلیمان دارانی

شیخ الاسلام گفت: که نام وی عبدالرحمن بن احمد بن عطیه العنسی و نیز گویند: عبدالرحمن بن عطیه، از مهینان و قدیمان مشایخ شام بوده، ازداریا دیهی است از دمشق. امام است و سید، نظیر عبدالعزیز دمشقی، و استاد احمد بواحواری ٭ ریحانة الشام. و در سنه خمس عشر و مائتین برفته.
باسلیمان را پرسیدند: کی حقیقت معرفت چیست؟ گفت. آنست کی مراد جز یکی نبود در دو گیتی. و هم وی گفت: که در کتابی خواندم از کتب آسمانی که اللّه گفت: کذب من ادعی محبتی اذا جنه الیل نام عنی از وی پرسیدند: که این نور و بها، بر روی دوستان وی از چیست؟ جواب داد: خلوا بالرحمن فاصا بهم من نور سیما هم فی وجوههم.
شیخ الاسلام گفت، کی با سلیمان گفت: وقتی که من بعراق عابد بودم و بشام عارف. احمد بوالحواری حکایت کرد پسر ویرا سلیمن سید بوده ز مهینان مشایخ شام، که ویرا لسان است عالی درین علوم، احمد لوالحواری دیده و حکایت کند از وی که وی گفت: که بشام از آن عارف بود که بعراق عابد بود، ار آنجا عابدتر بوده، اینجا عارف‌تر بوده و بوسلیمان گفت: ربما ینکث الحقیقه فی قلبی اربعین یوماً، فلا اذن له ان یدخل قلبی، الا بشاهدین من الکتاب والسنه.
شیخ الاسلام گفت قدس اللّه روحه با سلیمان گفت: هر چیزی که ترا از اللّه مشغول کند بر تو شومست، و هر کی خوی تو از اللّه باز کند، و خوی تو فرا اسباب کند، ترا دشمن است. و هر نفسی که از تو براید در غفلت، نه در یاداللّه، بر تو داغست. و هم وی گفت: اذا بکی القلب من الفقر ضحک الروح من الوجد.
لشیخ اسلام:
ان حزنی فیک حزن عجب
ولد ته فیک امات الفرح
وله ایضاً
ان حزنی غیر احزان الوری
ولدته فیک امات سرور
شیخ الاسلام گفت: که ابن الکرنبی استاد جنید بود، بر پیراهن وی یک آستین بود گفت: مرا یک آستین بس، که قرص درآن نهم، دیگر آستین نخواهم که آن تنعم است.
احمد بوالحواری گوید: کی استاد گفت عبدالعزیزین عمیر کی‌اللّه گفت: اقدرتکم علی رویتی، واسمعتکم کلامی، واشممتکم رایحتی. ترا توانا کردم تا دیدار من بر تابی و شنوا کردم تا سخن من بر تاوی و بوی خویش بتو رسانیدم، تا از من آگاه شدی و با من بماندی!
شیخ الاسلام گفت: که باللّه که ازین هر سه آگاهی، و ترا برو باقی، همیشه ترا برو باقی بود، او ترا بیافرید، کی با تو نمایم کی من کیم، هر چه کندتر ابرو باقی بود، ارهمه ملک خود ترا دهد، بدل صحبت خود، ترا برو باقی بود، کی تو او می باید، هر چه جز او همه هم اند، کی تو طاقت نگرستن در خورشید نمی‌داری، و خرشید مخلوق در دیدار او چون خواهی کرد؟ و دیدهٔ تو از نور فضل پر کند، و دل تو از تور قرب پر کند، و جان تو از نور وجود پر کند و گوید بمن نگر! آنکه بسه دیده در وی می‌نگری دیدار آنست. قومی در نظر اجلا روانند و قوم در نظر اکرام.
هر کس ویرا بقدر شناخت خود بیند، وز بهر خویش. در دیدار همچنان تفاوتست فردا، که امروز در شناخت دیدار آنست که ذهول آرد، و بود که شکوه آرد، ویود که در دیده ور برسد.
سه دیده است عارف را: دیده سر بیند و آن لذت راست و دیده دل و آن معرفت راست. و دیدهٔ جان: و آن مشاهده راست. و ماقدرو اللّه حق قدره.
آنک ترا دید دید، اما از تو چه دید؟ بنگریستن خویش ترا چون دید؟ آری ترا بآرزومندی دید، نشانی داد، از آنچه دید، و آنک ترا بتو دید، بیش راه باز ندید.