شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
حضرت سلطان علی موسی الرضا (ع)
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
57

حضرت سلطان علی موسی الرضا (ع)

من به چشم یار بینم روی یار
نیست چون جز یار کس در کوی یار
یار من کار خدائی می کند
در دل اکنون دلربائی می کند
ساقی دل می به مست خویش ده
قوّت جانی به این درویش ده
بسکه قلبم سوخت از درد فراق
رفت از جان ذوق و شهد اشتیاق
جان جانم رشک آب زندگیست
نور یزدانست و رسمش بندگیست
گر چه محبوبم به صورت آدم است
لیک معشوق خدای عالم است
عالمی از نور رویش هست شد
باده از جام شرابش مست شد
در جهان آورد رسم دلبری
از رخ خوبان نمود افسونگری
از جمالش رفت یکسر هوش من
دیک دل پر جوش شد از جوش من
یار من از من ز من پیداتر است
صورت می جلوه گر از ساغر است
می ز ساقی جلوه گر گشته به جام
از مدامم مست بنموده مدام
دوستان از شدت شور شراب
جان و دل بریان شده همچون کباب
جان من از جان جان می می زند
طعنه بر تخت جم و کی می زند
در صفای جام می پیدا شده
از صفای می نهان مینا شده
می به جام ما تجلی می کند
بهر مجنون کار لیلی می کند
ساقی جانم علی موسی الرضاست
کوه فضل و معدن جود و سخاست
رهنمای سالکان گل عذار
پیشوای عاشقان تاجدار
برگزیدۀ حق و مأمور خداست
جانشین انبیاء و اولیاست
ساقی بزم علی مرتضی
گشته از جام رخش پیدا خدا
مست شد جان «کمال» از روی او
معتکف شد تا ابد در کوی او