شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
حضرت فاطمه زهراء (س)
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
110

حضرت فاطمه زهراء (س)

ساقی جان شد ز جام دل پدید
زین تجلی یافت جان و دل امید
تا مرا شد ساقی جان رهنما
تافت بر جان و دلم نور خدا
عشق او بگرفت چون ملک دلم
مرغ جان پران شد از آب و گلم
چشم مستش تا شراب ناب داد
همچو زلفش جان و دل را تاب داد
ابروان را خنجر آسا برکشید
دامن جان و دلم را بر درید
مرده ای را از دمش احیا نمود
بعد از آنش عاشق و شیدا نمود
ساقیا از نو بده جامی شراب
تا شود جان و دلم ز آن می کباب
آنچنانم مست کن از جام می
تا کنم صد ساله ره یک لحظه طی
بعد از آن گویم ثنای فاطمه
محو گردم در رضای فاطمه
فاطمه مرآت نور ایزدی
فاطمه (س) بنت رسول سرمدی
فاطمه زوجۀ علی مرتضی
فاطمه (س) ام حسن نور خدا
فاطمه عرش خدا را زیب و زین
فاطمه (س) نور احد مام حسین (ع)
فاطمه آن جدۀ نه نور پاک
کز فروغش شد دو عالم تابناک
انبیاء از نور پاکش مستنیر
اولیا از جود او هر یک امیر
از وجودش خلق این افلاک شد
چون یکی با خواجه لولاک شد
کمترین خدام او کروبیان
ریزه خوار نعمتش اهل جهان
ماه و خور از نور او بگرفته نور
یافته عالم ز نور او ظهور
از ظهور نور، زهرا نام اوست
از وجودش در تجلی نور هوست
چونکه مفتوح است باب رحمتش
گشت عالم ریزه خوار نعمتش
عارفان را پیشوا و رهبر است
عاشقان را در دو عالم سرور است
نطق او نطق خدا عزّوجل
از بیانش شد دو عالم پر حلل
من چه گویم آنکه نور احمد است
آفتاب و نور ملک سرمد است
سلسلۀ مویش کمند دلبریست
در دو الم آیت غارتگریست
در کمند زلف آن مهر منیر
اهل دل افتاده در زندان اسیر
ای خدا زان سلسله موی نگار
بر مشام جان ما بوئی بیار
تا شود آن سلسله پیوند دل
تا ابد باشیم ما در بند دل
سلسلۀ مویش بدست ساقیان
در کمندش اوفتاده عارفان
گر خداوند جهان یاری کند
حق ز نطقم سر دین جاری کند
گر دهد ما را ز عشق خود شراب
سر وحدت را شود او فتح باب
مست و بیخود در جهان غوغا کنم
عقل دوراندیش را رسوا کنم
آتشی اندر جهان برپا کنم
عاقلان را عاشق و رسوا کنم
خانۀ معشوق را سازم عیان
تا نباشد کس دگر در بند جان
کعبه را بر حاجیان سازم پدید
از رخش عشاق را آرم نوید
نعرۀ «انی رَأَیتُ الحَق» زنم
تا خلایق را زحق آگه کنم
عاقلان را عاشق و مجنون کنم
عالمی را از غمش دلخون کنم
گویم ای سودائیان پر غرور
شد سلیمانی عیان از چشم مور
چونکه او خود را نهان کرده ز خلق
لاجرم بگرفت ما را راه حلق
می نهد انگشت بر لب که مگو
هر سری را نیست گنجا سر هو
بنده که بود تا ز مولی دم زند
گر بخواهد او جهان بر هم زند
ما همه فانی، ولی باقیست او
کل شئی هالک الا وَجهُ هو
آنکه بینا شد دلش زمر خدا
دید نبود در جهان جز دلربا
رهنما و راه و مقصد بی شکی
نیست نزد مرد بینا جز یکی
مرد احول گشت از علت دوبین
زیم سبب محروم شد از سرّ دین
«مولوی» آن شاهباز معنوی
این چنین فرمود اندر مثنوی:
«کر بخواهی همنشینی با خدا
رو نشین اندر حضور اولیا
مسجدی کاندر درون اولیاست
قبله گاه جمله است آنجا خداست»
ای خنک آنکس که رست از ما و من
دید با چشم درون، شاه زمن
یافت اندر جان خود معبود خویش
سجده کرد از صدق بر مسجود خویش
پیش اقدامش چو خاک راه شد
بنده ای بود و فنا در شاه شد
ای خوشا روزی که چشمی پر گناه
پیش روی خویش بیند روی شاه
جان خود را آنزمان سازد فدا
تا نباشد هرگز از دلبر جدا
زین فدائی از جدائی وا رهد
قطره سان خود را به دریا جا دهد
بر«کمال» از جود ای مَه کن نظر
لطف بنما و مران او را ز در
گر چه پشتش خم شد از بار گناه
چشم دارد همچنان بر عفو شاه