شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
حضرت علی (ع) ولی الله
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
54

حضرت علی (ع) ولی الله

ساقی جانم سقایت می کند
از ره دل می عنایت می کند
موی و رویش کفر و ایمان می دهد
چشم مستش می فراوان می دهد
لعل رمانیش چون غوغا کند
صد قیامت ناگهان بر پا کند
گیسویش را تا پریشان کرده است
بی گناهان را به زندان کرده است
ناوک مژگان رها چون می کند
صد هزاران دل پر از خون می کند
داس ابرویش کنون چون ماه نو
می نماید حاصل عمرم درو
چین زلفش تا کمند دل شده
دل به مرگ خویشتن مایل شده
خال رویش مرکز دل آمده
نه فلک زان نقطه حاصل آمده
ابروانش هست نورانی جبین
قاب و قوسین است بیشک در زمین
قامت است این یا قیامت هر چه هست
عالمی از دیدنش گردیده مست
نور رویش موجد خیل ملک
خاک کویش گشته معطوف فلک
چون کند آن شاه آغاز سخن
لعل او آرد برون دُرِّ عدن
صاحب دل زان سخن مدهوش شد
تا قیامت همچو می در جوش شد
هوش عالم پرتوی از هوش اوست
جوش دلها ذره ای از جوش اوست
عالم علوی خبیر از مهر او
عالم سفلی اسیر از سحر او
چشم مستش سحر کامل می کند
صد هزاران جلوه بر دل می کند
دشمنان را زار و اعمی می کند
دوستان را شاد و بینا می کند
این چنین فرمود شاه معنوی
در کتاب خویش یعنی مثنوی:
«چشم باز و گوش باز و این عمی
حیرتم از چشم بندی خدا»
شاه ما نامش علی مرتضی است
بر تمام خلق عالم رهنماست
رهنمای انبیا و اولیاست
شاهباز ملک تسلیم و رضاست
سورۀ والشمس وصف روی او
کافرون تعریفی از گیسوی او
«هل اتی» نُقل شراب ناب او
«والضّحی» نَقل لب عناب او
الغرض از باء قرآن تا به سین
وصف روی شاه ما باشد یقین
ماسوی اللّه گر چه از ایجاد اوست
در سه و ده از رجب میلاد اوست
کعبه گشته مولد آن مرد راد
تا که باشد مر خدا را خانه زاد
ابن آدم بد به صورت زمر رب
لیک آدم را به باطن بود اب
آدم از نور علی (ع) شد جلوه گر
زین سبب آدم علی را شد پسر
گرچه این اسرار بهر کور نیست
روشنان را سرِّ حق مستور نیست
آنکه جام می گرفت است از علی (ع)
دیده از باطن علی را در ولی
آن ولی عصر از حق قائم است
لطف و جودش بر خلایق دائم است
این زمین و آسمان در دست اوست
چون ز جود حق فنا در امر هوست
مرتضی دُرِّ سخن چون سفته است
این سخن را بارها خود گفته است:
«که منم آن آیت رب جلیل
که منم هم آدم و نوح و خلیل
که منم خضر و سلیمان زمان
که منم با جملۀ پیغمبران
که منم میزان عَدل کردگار
که منم فرمانده روز شمار
که منم استاد جبریل امین
که منم شافع به روز واپسین
بنده ای از بندگان احمدم
گر چه شاه تاجدار سرمدم»
هاتفی گوید مرا خاموش باش
در خموشی همچو می در جوش باش
اندرین دیوار جانها موش هاست
لاجرم این موش ها را گوش هاست
مشتبه خر مهره را با دُر کنند
شهد را با خبث خود چون مر کنند
بر «کمال» خود شها کن یک نظر
تا شود از هستی خود بی خبر
بعد از آنش تا ابد مدهوش کن
حلقۀ عبدی ورا در گوش کن
حمد و للّه کز سخای کردگار
شد کمال از فضل ایزد جان نثار
ذالک فضل اللّه او را شد نصیب
فَرَئا فی نفسه وجه الحبیب