شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
از دل شکسته ام خدا سخن گفت
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
81

از دل شکسته ام خدا سخن گفت

می کند حق از زبانم گفتگو
بشنو از گوش دل آن را مو به مو
حق همی گوید اطاعت کن مرا
تا به مثل خویش بنمایم تو را
در شکسته دل بود مأوای من
قلب مؤمن نیز باشد جای من
هستم از هر کس به او نزدیکتر
گر چه جمعی گشته از من بی خبر
رویم از آئینه ها پیدا شده
زین تماشا عاشقان شیدا شده
چارده نور از رخم شد جلوه گر
چارده معصوم شد، نیکو نگر
نور اول خاتم پیغمبران
احمد مرسل رسول انس و جان
آن که شأنش آیت لولاک شد
بهر او خلق از ازل افلاک شد
دیدن او بود چون دیدار من
بیعتش بیعت به کل کار من
تیر از دستش چو می انداختم
دشمنانش را زبون می ساختم
من ز قلب پاک او گفتم کلام
تا کلام الله را آرد پیام
نور دوم عاشق من مرتضی است
که وصی و ابن عم مصطفی است
در مدیحش هل اتی کردم بیان
تا بنوشانم میی با عاشقان
از می کافوری و هم زنجبیل
عاشقان را تا ابد کردم سبیل
دست او را خوانده ام من دست خویش
هست او را خوانده ام من هست خویش
او علی است و امیرالمؤمنین
اوست قتّال گروه مشرکین
نور سوم زوجه شیر خداست
بنت احمد (ص) فاطمه خیرالنساست
نور من از نور رویش منجلی است
از لحاظ نور همتای علی است
مادر انوار پاک ذوالمنن
که از آن جمله حسین است و حسن
گشته ام من از جبین خود عیان
تا نمایم خویش را با مؤمنان
آن که من را از رخ زهرا ندید
آتش نیران به جان خود خرید
نور چارم گر بدانی مجتبی است
پیشوای خلق و محبوب خداست
پور دلبند علی نامش «حسن»
مظهر پاک خدای ذوالمنن
حلم من از او پدیدار آمده
گفتش از گفتم نمودار آمده
خوی و خلقش خوی و خلق مصطفی است
علم و حلمش علم و حلم مرتضی است
پیش من دارد مقامی بس رفیع
کردم او را دفن در ارض بقیع
نور پنجم آن شهید کربلاست
فانی اندر ذات پاک کبریاست
نور چشمان علی یعنی حسین (ع)
نور بگرفته ز نورش مشرقین
زائرش باشد یقین زوّار من
دیدنش باشد یقین دیدار من
عاشق و دلداده ذات من است
در قمار عشق شه مات من است
او بود باب کرام نه امام
گیرد از نور رخش گردون نظام
ششمین نورم بود آن شاه دین
حضرت سجاد زین العابدین
«شهربانو» مادرش، بابش حسین
هم عجم را هم عرب را زیب و زین
چونکه با عشق من او گردید جفت
انت زین العابدین محراب گفت
آن که او سبط نبی شبل علی است
بی گمان بر جملۀ عالم ولی است
آن امام والی عالی نسب
هست فانی بی گمان در ذات رب
نور هفتم آن شکافندۀ علوم
باقرالعلم است از بهر عموم
پور دلبند علی بن الحسین
باعث ایجاد خلق عالمین
بود در علم خدایی موشکاف
عالمان بودند گردش در طواف
من از او ظاهر نمودم علم خویش
من از او بارز نمودم حلم خویش
کردم از وی حجتم را من تمام
بر خلایق کردمش تا من امام
نور هشتم آن امام صادق است
که خدا دائم ز نطقش ناطق است
پور باقر نور قلب عاشقان
قبله حاجات کل شیعیان
من از او کردم تجلی در نماز
تا که باشد دائماً اندر نیاز
در نماز ایاک نعبد نستعین
کرد تکرار و به من شد همنشین
جعفری مذهب از او کردم پدید
تا شما را آورد از من نوید
نهمین نورم امام کاظم است
ماسوی را در حقیقت ناظم است
ابن جعفر موسی آن نور هدی
رهبر دنیا و فانی در خدا
کظم خود را من عیان کردم از او
راز خود را من بیان کردم از او
باب حاجات خلایق کردمش
از ازل در پیش خود آوردمش
دیدن او دیدن من شد یقین
اوست فرزند امیر المؤمنین (ع)
دهمین نورم علی موسی الرضاست
شاه طوس و حاکم ملک قضاست
ابن موسی آن ولی نشأتین
عاشق و شیدای حق همچون حسین
قبلگاه عارفان پاک باز
روز و شب از بهر حق اندر نماز
من از او دارم ظهوری بس عجیب
دردمندان را از اویم من طبیب
من از او اسرار خود را گفته ام
درّ معنی را ز نطقش سفته ام
ده و یک نورم بود نامش «تقی»
منکر او نیست کس الّا شقی
او ولی من بود بابش رضاست
در سخاوت همچو جدّش مرتضی است
جود من کرد است تا او را «جواد»
رؤیتم بنموده از چشم فؤاد
دیدنش دیدار جدش مصطفی است
از رخش تابان جمال کبریاست
مدفن او گشته ارض کاظمین
در جوار تربت جدّش حسین (ع)
ده و دو نورم بود اسمش «نقی»
قبلگاه مردمان متّقی
قلب او پاک است از هر شک و ریب
جان او سرشار از اسرار غیب
پور دلبند «جواد» است آن امام
وارث ملک نبوّت والسلام
من به او نور هدایت داده ام
در برویش از ازل بگشاده ام
گفته هایش جمله گفتار من است
کرده هایش جمله کردار من است
ده و سه نورم بود نامش «حسن»
گفته اش باشد همه گفتار من
او ولی من بود ابن نقی است
رتبتش بس اینکه جدّ او تقی است
فانی است او دائماً در ذات من
گشته او اندر عبادت مات من
آن که مشهوری به نام عسکری است
عاشقان را دلربا و رهبری است
گر چه باشد مدفنش در سامرا
هست قبرش در درون قلب ها
چارده نورم جناب قائم است
کو فنا در نور ذاتم دائم است
مهدی است و نیز هم اسم رسول
کرده من در شکل او اینک نزول
هر که بیند روی او را در جهان
دیده نور من میان مردمان
خاتم است او بر تمام اوصیا
سرور است او بر جمیع انبیا
من از او دارم ظهوری بی بدیل
مر شما را باشد او نعم الدّلیل
حجت یزدان و ابن عسکری است
او خداوند مقام دلبری است
گر بپرسی از من آن قائم کجاست؟
گویمت آنجا بود کانجا خداست
جایگاه اوست قلب عاشقان
او عیان باشد به چشم عارفان
در قلوب شیعیان باشد مقیم
این بگویم با همه بی ترس و بیم
با بدن هر جایگه دارد مکان
چون بود او جان جان انس و جان
قطب وقت و قلب کل عالم است
هر چه گویم در حق او من کم است
بر کمالت یک نظر انداختی
قبلگاهش را رخ خود ساختی
نظرۀ دیگر نگر بر این گدا
تا نبیند چیز دیگر جز خدا