شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
نورالوحدت
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
93

نورالوحدت

حمد للّه که حقیقت ز آفتاب
تافت روشن تر ز مرآت جهات
وحدتش اندر لباس خیر و شر
آید از مرآت کثرت در نظر
از تو راهی هست در تو سوی تو
که خدا زین ره بود دلجوی تو
گر به همت گشتی آن را خواستار
بعد موهومت نهد پا در فرار
تو ز صورت بر حقیقت می تنی
گر چه این مطلب نباشد گفتنی
بعضی از بعد خدا دارد نظر
بعضی از قرب خدا آرد خبر
لیک اصلت با زبان مثنوی
باتو می گوید اگر خوش بشنوی
با تو از وحدت همی گوید کلام
قرب باشد بعد نبود والسلام
نور وحدت چون جمال خود نمود
بعد و قربت را ز پیش تور بود
فرقه با فرقه همی دارد جدال
اهل وحدت را جدل باشد ملال
اهل وحدت گشته با ایشان یکی
گر چه ایشان نیست با او اندکی
اهل وحدت نیست با کس در نزاع
می کند زیشان خدا را انتزاع
صوفی رند و فقیه و آن حکیم
روز و شب هستند در جنگی عظیم
گر چه ایشان راست هر یک مسلکی
او نبیند زان مسالک جز یکی
باطن کثرت بود وحدت یقین
ظاهر وحدت بود کثرت چنین
آن حقیقت جمله را باشد یکی
این بود آن، آن بود این بی شکی
در تعدد می نماید خویش را
تا کند پر خون دل درویش را
جز یکی موجود نبود در جهان
تا ز موهومی شود رویش عیان
تو ز وحدت تا به کثرت آمدی
در کمال بی خودی بس با خودی
موج را در بحر رقصان کرده اند
یاد را بر شکل نسیان کرده اند
بی خبر کردند از وحدت تو را
تا نداند کس جز او این ماجرا
عاشقان را کرد حق زان با خبر
تا تو را دلبر شوند و راهبر
دست تو گیرند و بیدارت کنند
از وجود خویش بیزارت کنند
گر نمائی امرشان را امتثال
در درون نقص خود یا بی کمال
هم شریعت هم طریقت هم اصول
هر سه باید تا کنند از تو قبول
الغرض با ارتباط اولیا
می شوی فانی در انوار خدا
از شریعت امر و نهی کردگار
می شود در قلب سالک پایدار
آمده شرح شریعت در کتاب
تا تو را گردد در عالم فتح باب
آن فقیه عالم اندر علم دین
شارع شرع است جانا در زمین
در طریقت جمله خصلت های زشت
می شود تبدیل و می گردد بهشت
می کند انسان سفر اندر وطن
می رود در گلستان از گولخن
می شود از خوی های بد جدا
متصف گردد به اوصاف خدا
ظاهراً احکام اثنینیّت است
لیک در باطن سراسر وحدت است
سرّ آن را کس نمی داند مگر
آنکه شد از سر وحدت باخبر
چون که کثرت در حقیقت وحدتست
وحدت حق هم عیان از کثرتست
آن نماز و روزه و حج و ذکات
آن زمان وصل اند در بحر حیات
که مؤدی خالصاً للّه بود
بهر قرب حق ز خود بی خود شود
این معانی را نمی داند مگر
آنکه از عشق خدا شد باخبر
آنچه طالب را ضرور است ای رفیق
که بداند این بیانات دقیق
گاه نیت گوید ای دلدار من
کن نظر از مرحمت در کار من
تا تو را در خویشتن گم کرده ام
خویش را محروم از خم کرده ام
تا بدانم در عبادت ای صنم
تو منی و من توام ای محتشم
تا بدانم عین اللّه وحدتست
تا بدانم وحدت عین کثرتست
در حقیقت عابد و معبود اوست
در حقیقت قاصد و مقصود اوست
عابد است او در مقام قیدها
لیک معبود است در اطلاق ما
عاشق و معشوق و عشق پرجنون
هر سه یک نورند از چشم درون
جز یکی اندر جهان موجود نیست
بودها را بود خود جز بود نیست
فعل بد چون مبنی بیگانگی است
منع آن بر پایۀ فرزانگی است
فعل خوش چون آشنائی می دهد
دائماً از حق گواهی می دهد
فعل نیکو آشنائی آورد
فعل بد بی شک جدائی آورد
ناگزیری از شریعت ای رفیق
ناگزیری از طریقت ای شفیق
سر وصل از اولی معلوم نیست
لیک بی شک شرع حق معدوم نیست
سر وصل از دومی ای بی قرار
از رخ عشاق حق شد آشکار
این همه اذکار عرفان در طریق
بهر تو آماده کردند ای رفیق
تا تو موهومات را بر هم زنی
خویش را بزدائی از ما منی
بس بدان که وحدت حق هر زمان
می نماید خویش را بر شکلمان
آن یکی بسیار آید در نظر
چون شود در هر زمانی جلوه گر
احول ار یک را دو بیند در جهان
کی یکی دو گشت نزد مردمان
نقطۀ جواله گر شد دایره
این همان نقطه است پیش باصره
قطرۀ باران اگر خطی نمود
قطره کی خط گشت در ملک وجود
پس بدان وحدت همان کثرت بود
کثرت از دیدار دل وحدت بود
عابدی که بینی اندر کثرتست
بی گمان معبود اندر وحدت است
وحدت ذات و صفاتش هر زمان
بینی اندر فعل و آثارش عیان
عارفی والامقام و ارجمند
وه چه خوش فرمود در هنگام در هنگام پند:
«کار درویشی است تصحیح خیال
که به دل نبود به جز حق را مجال»
جز خیال تو حجاب دوست نیست
این خیال تو به غیر از پوست نیست
با خیال خویش کن رفع خیال
این بود در عشق پیغام رجال
روز و شب در فکر وحدت باش و بس
چون به غیر از او نباشد هیچکس
گر سعادت خواهی ای دل گوش کن
خویش را واحد نما خاموش کن
از تو همّ رستی ار واحد شدی
ملک وحدت را کنون واجد شدی
چون تو وحدت را نمائی نصب عین
نور گیرد از جمالت مشرقین
از دوئی میدان غم و اندوه را
همچو موئی کرد این غم کوه را
چون دوئی برخاست از قلب و ضمیر
مبتلا دیگر نگردی ای فقیر
یابی اندر دو جهان آسودگی
وارهی اندر عدم از بردگی
وه چه خوش فرموده مردی معنوی
گر به گوش دل تو آن را بشنوی:
«در عدم افکندم آخر خویش را
وارهاندم جان پر تشویش را»
چون تو را وحدت صفت گردد یقین
بر حقیقت می رسی ای مرد دین
نسبت خود را به حق بینی عیان
که همیشه بوده با تو نور آن
از سلوکت نسبتش افزون نشد
بود بیچون، چون کنون بیچون نشد
نسبت تو با خدا قبل از وجود
غیر آن نسبت به ما بعدی نبود
پیش و پس در بحر وحدت مند کیست
موج ها بی عد ولی دریا یکیست
تو یقین کردی کنون که از ازل
تا ابد جز حق نباشد در عمل!
غیر از او آیا کسی موجود شد؟
خلق و خالق در حقیقت بود خود
وهم باطل کو ندارد اعتبار
از سر خود دور کن ای بی قرار
زید را بیمارئی آمد پدید
عمرو را بر جای خود اینک گزید
او ز مردم می شنید اوصاف زید
واله می شد زان همه الطاف زید
چون علاج خویش کرد او از طلب
در ره مطلوب خود هر روز و شب
آخر آن عمرو شما در جستجو
دید خود را زید و با خود روبرو
قصد سیمرغ جهان سیمرغ کرد
با دل پر خون و صبر و رنج و درد
چون رسیدند آن زمان در جایگاه
مرغ سی، سیمرغ بد گفتند آه!
پس خدا بد عالم اوصاف خویش
کرد ظاهر در جهان الطاف خویش
این حقیقت ظاهر اندر چیزهاست
زین سبب هر چیز میدان پربهاست
او به این اوصاف خود، خود را نمود
غیر اینجا نیست با چشم شهود!
غیر از او موجود شد جانا بگو؟
تا کنم من گوش از تو مو به مو
چون که دانستی حقیقت را چنین
روز و شب باید تو باشی فکر این
بعد و قربت از توهّم شد عیان
ورنه دوری کی بود با جان جان
جان جانت را ز تو کی دور کرد
شدت نزدیکیت مهجور کرد
تو ز خود کی دور بودی ای صنم
تا شوی نزدیک و گوئی که منم
گر هزاران سال مانی در جهان
خود کنی تحقیق روز و شب در آن
جز حق مطلق نیابی ای پسر
که نماید هر دمی روئی دیگر
هیچ ذات و جنس و هر گونه صفت
می نیابی در جهان از هر جهت
خواه ذهنی، خواه وهمی ای فتی
خارجی یا داخلی غیر از خدا
پس همه او، نیز او باشد همه
گر چه یک را دو به بیند واهمه
آنچه در ادراک آید روی اوست
آنچه در ادراک ناید اوست دوست
آنچه را که بارها گوئی وجود
آن ظهور اوست کاید در شهود
آنچه را که سال ها گوئی عدم
آن بطون اوست بی هر بیش و کم
اول و آخر خدا می دان و بس
باطن و ظاهر خدا می دان و بس
کلی و جزئی، مقید، مطلق اوست
هم مشبّه هم منزّه هم حق اوست
جمله او باشد ولی از جمله پاک
می شود عاشق از این غم سینه چاک
نسبت دیگر شد این اطلاق را
ورنه او پر کرده است آفاق را
این بود یَحضَر کُمَ اللّه نَفسَهُ
حق برای حق بود، هو بهرِ هو
در مراتب می کند هر دم ظهور
گه برون از مرتبه دارد حضور
این شهودش مثل برق خاطف است
پس دوامش مستحیل و چون تف است
این ظهورش بهر مرد کامل است
که در این عالم خداوند دل است
نیست عارف را از این برتر مقام
چون در این مشهد فنا دارد قیام
زین قیامت می شود سالک فنا
می شود معدوم می یابد خدا
من به تقریب این نوشتم بی نفاق
تا نیفتی تا قیامت در فراق
سالکان را آنچه می باشد ضرور
فکر وحدت باشد اما با حضور
سعی باید کرد در هر روز و شب
تا برون آئی از این رنج و تعب
کثرت موهومه را ساقط کنی
جلوه حق را به حق رابط کنی
زین همه کثرت نبینی جز یکی
وحدت حق را ببینی بی شکی
گویم این را با طریق دیگری
تا تو هم اکنون به وحدت پی بری
لا اله یعنی که این اشیا تمام
گم شده در ذات وحدت ولسلام
جمله در ذات خدا مستهلک اند
دائماً هر چند بیش و اندک اند
حال گویم رمز الا اللّه را
تا بیابی دولت دل خواه را
وحدت ذاتش که هر جا حاضر است
او به شکل جمله اشیا ظاهر است
آن که مشهود است اندر چشم ما
او خدای است و خدای است و خدا
شئی باطن باشد و او ظاهر است
بی گمان از دیده ها او نظر است
ظاهر و باطن به اشیا جمله اوست
چشم را روشن کن از دیدار دوست
غیر از این دو نیست چیز دیگری
تا تو خواهی در حقیقت بنگری
پس نباشد چیز، چیزی جز خدا
اعتبار نام اشیا شد ز ما
این هم عین حق بود بی گفتگو
گر نمائی از دل و جان جستجو
گر مراقب باشی ای شیدای دوست
بینی از هر چیز پیدا روی اوست
گر کنی الفاظ را تو واسطه
نام این ذکر است در این رابطه
ذکر یا اللّه یا ذکر دیگر
می کند رخسار حق را جلوه گر
معنی وحدت به دل گیرد قرار
گر نگیری چشم از رخسار یار
ذکر اللّه گو توجه کن به دل
تا برون آئی تو هم از آب و گل
مظهر حق است این دل بی گمان
دست خود کوته مکن یک دم از آن
لفظ اللّه گو به دل اطلاق کن
خویش را در راه دل انفاق کن
گر توجه یک زمان در خود کنی
بینی اندر تاری خود روشنی
می شود کارت به آسانی تمام
او شود تو، تو شوی او والسلام
مظهر روح تو باشد این بدن
اوست این این اوست در هر مرد و زن
این دو صورت جسمی و روحی بدان
هر دو موهومند پیش جان جان
چون بگوئی لفظ اللّه با خیال
با توجه در حضور ذوالجلال
که به شکل جسم و جان ظاهر بود
زین و آن همواره او ناظر بود
گوئی آن دم من همانم بی گمان
که تجلی کرده ام از این و آن
هر چه آید در نظر بی شک بدان
صورت و روح و حقیقت دارد آن
ملکوتش جان و جسمش ملک اوست
جبروتش گشت جان جان دوست
آن صفات حق به غیر ذات نیست
کیست شاهی کو در اینجا مات نیست
چون صفات ذات در کشف و شهود
گشت حاصل اندرین ملک وجود
بود تغییر اعتباری ای رفیق
اندرین معنی اگر گردی دقیق
چون تجلّی حق به ذات خود نمود
عالم علمش عیان شد در شهود
علم او هر لحظه عین ذات شد
این و آن یک چیز در مرآت شد
در الف گر او تجلی کرده است
وصف مجنون را به لیلی کرده است
بی نهایت گر تجلی دارد او
کلیاتش پنج باشد ای عمو
آن ظهور اولش اجمالی است
وان ظهور دومش تفصیلی است
سومش آن صورت روحانی است
آن مثالی چارمش را بانی است
صورت پنجم ظهور جسم دان
کان تجلی ها نشد بیرون از آن
گر ظهور انس را گیری جدا
پنج یا شش شد ظهورات خدا
خمسه یا سته تنزل دارد او
هر چه بینی آن بود بی گفتگو
باشد انسان جامع کل ظهور
تو ز نزدیکی شدی از خویش دور
در مراتب حق بود کز آدمی
در تجلی باشد اندر هر دمی
این حقایق جلوه ای از حق بود
جمله صورت ها از آن مطلق بود
اول است او آنکه آخر آمده
باطن است او گر چه ظاهر آمده
سورۀ الحمد قرآن مجید
می دهد ما را ز لطف حق نوید
جنس حامد جنس محمود ای کریم
هر دو باشد عین رحمن الرحیم
حامد و محمود در هر انجمن
غیر از او نبود نما کوته سخن
این الف با لام با میم ای فتی
آن اشاراتی است از سر خدا
آن الف باشد اشارت به احد
لام، اشارت شد به علم آن صمد
میم اشارت شد به عالم درنگر
تا تو هم یابی از این عالم خبر
که احد در علم ظاهر شد یقین
علم هم ظاهر شد از عالم چنین
پس خدا خود جملۀ عالم گرفت
جز خدا عالم نباشد ای شگفت!
معنی وحدت تو را باشد ضرور
تا شوی غرق اندر آن دریای نور
هیچ از اول تو را در کار نیست
چون به غیر از حق کسی مختار نیست
چون نشنید وحدت حق در دلت
حل شود از راه دل هر مشکلت
مرتفع چون شد ز افکارت دوئی
باللّه آن کس را که می جوئی توئی
می شوی ز الطاف وحدت باصفا
خویش را بینی همیشه در خدا
بر تو زین پس علم حق مکشوف شد
رنج و درد و غم تو را موقوف شد
بعد از آن مخفی نماند بر تو هیچ
چون گذشتی زین ره پر پیچ و پیچ
تا دوئی باقیست ای جان پدر
از علوم حق کجا یابی خبر
درریاضت چند روزی مرد باش
با دلی گلگون و روئی زرد باش
در رهش انفاس را مصروف کن
خویشتن را بهر او موقوف کن
تا خیال باطلت بیرون رود
حق به جایش در دلت ساکن شود
تا نگیرد وحدت اندر تو قرار
دل نباید بست اندر هیچ کار
چون دوئی برخاست از عون خدا
می شوی از غیر حق آن دم جدا
بعد از آن از رنج و محنت رسته ای
چون ز خود رفتی، به او پیوسته ای
نکته موهوم در جنب خدا
هیچ باشد هیچ باشد ای فتی
نسبتش با عالم آمد بس شگرف
همچنان که نسبت آبی به برف
بلکه زین باشد بسی نزدیکتر
همچو نور مه که خود باشد قمر
نسبت زربین به زیورهای خویش
که نشانده زیوری را جای خویش
یا ز گل ظرفی که می سازند از آن
گل ببیند اندر آن خود را عیان
عالم و حق را بود «مِن» رابطه
نیست «مِن» اندر حقیقت واسطه
چون همه عالم از او ناشی شده
وه که از دستش چه دُر پاشی شده
هم «الی» باشد چه؟ عالم سوی او
می رود هر لحظه ای در کوی او
این صدور و این رجوع دائمی
از ازل تا در ابد باشد همی
موج از دریا همی یابد صدور
می رود هر لحظه باز اندر حضور
حرف «فی» باشد چه؟ عالم در خداست
هم خدا در عالم خود، خودنماست
پس به وجهی این و در وجهی دیگر
آن بود مظهر خدا را درنگر
هم «مَعَ» باشد معیّت دارد او
در صفات و ذات و فعلش مو به مو
هم «هو» باشد چه عالم عین اوست
اوست عالم نیست غیری غیر دوست
هم بود «لیس» به وجهی حق حق است
حق برای خویش دائم مطلق است
وجه دیگر هم که عالم، عالم است
لیک در این نم یقین می دان یم است
حق به وجهی شد منزه از همه
چون یکی باشد بدون واهمه
نیست اندر وحدتش پس رابطه
چون یکی را نیست دیگر واسطه
لا تعیّن این بود ای باصفا
نیست موجودی عیان غیر از خدا
هر که با این وجه بشناسد ورا
نسبت ممکن دهد او با خدا
باید اول سالک کوی وفا
اسم ظاهر را نماید پیشوا
روز و شب با کوشش و نور یقین
نور وحدت را ببیند زان و این
تا بداند اوست پیدا از صور
وز معانی هم بود او جلوه گر
صورت و معنی نباشد غیر او
نیست سیری در جهان جز سیر او
غرق بحر وحدت حق شو کنون
تا ز رنج و درد و غم آئی برون
بعد از آن از اسم باطن هر زمان
بهره خواهی یافت از اعماق جان
سال ها گر عابد و زاهد شوی
و ز تمام خلق گردی منزوی
فکر و ذکرت روز و شب گردد ندیم
باشی اندر مسجدی دائم مقیم
گر ز یاد وحدتش غافل شوی
بیشتر بر نفس خود مایل شوی
می شوی محروم از وصل خدا
کار و بارت می شود یکسر ریا
گر چه احوال غریبت رو نمود
آن ز شیطان است، بهر تو چه سود
آنچه را که وصل تو پنداشتی
وصل نبود چون منیّت داشتی
چون که نور وحدت حق دائما
جلوه دارد از جمال ما سوی
بلکه از روی حقیقت ما سوی
نیست چیزی جز جناب کبریا
در مراتب نیست آن الا یکی
که شده ظاهر در اینجا بی شکی
تا ندانی لطف و قهرش را یکی
ره نداری در حریمش اندکی
گر بود حق در حقیقت این چنین
در توجه باش جانا بعد از این
تا بماند بعد آن دلدار تو
افکند هر دم نظر در کار تو
تا ندانی جملگی را واحدی
تا نبینی حمد را خود حامدی
این جدائی دارد اندر تو دوام
خویش را از خود تهی کن والسلام
چون که دانی جز یکی در کار نیست
آن جدائی هم به جز دلدار نیست
می شوی از تفرقه آن دم خلاص
می شوی کشته نمی خواهی قصاص
چون که دیدی جمله عالم را یکی
می نماید هیچ بیش و اندکی
بین مقصود و تو هرگز راه نیست
کیست کز این کاملاً آگاه نیست
چون ندانستی ز حق خود را جدا
اوست از تو می کند هر دم صدا
ره نماند بعد از این ای بی نفاق
وصل چون آمد برون گردد فراق
چون که دانستی ز دل تو نیستی
در خدای خویش دائم زیستی
معرفت حاصل شد و آن بندگی
که بود عین خدائی بی شکی
یافتی وصل و کمال و معرفت
خود، به خود واصل شدی در عاقبت
گشت از عون خدا کارت تمام
گیرد از نور رخت گردون نظام
در غنای مطلق و مستیّ و شور
بار یابی آن زمان اندر حضور
چون رسیدی در کمال قرب حق
بینی آنجا رمزهای ما سبق
چون ندیدی خویش را در بندگی
در ربوبیت نمایی زندگی
بعد از این آلودگی نشأتین
در حق تو شد یکی ای نور عین
خیر و شر و این فنا و آن بقا
کفر و اسلام و تباهی و صفا
هم حیات و موت و طاعت، معصیت
هم وجود و هم عدم در عاقبت
ماندند اندر عقب شد بعد از آن
در نور دیده زمان و هم مکان
چون نماندی تو نماند هیچ چیز
با تو دارد بستگی این جمله نیز
تو بدان هر چیز اندر دست تو است
مست می هم درحقیقت مست تو است
این همه بیرون ز تو موجود نیست
جز وجود تو کسی مقصود نیست
از همه خالی چو کردی خویش را
وارهاندی جان پر تشویش را
بعد از آن چیزی نماند جز خدا
در بقای خویشتن گردی فنا
نیست جز در حق وجودت ای عزیز
چیزها اندر تو موجودند نیز
چون که کردی خویش را در حق فنا
گمشدی در بیکران بحر خدا
آن همه با تو در آنجا گم شدند
قطره ها گم اندر آن قلزم شدند
نیک دریابی اگر این نکته را
کان انانیّت که داری ای فتی
آن ز جسم و روح تو نبود یقین
از خدای خویشتن آن را ببین
گر به عمق خود نمائی جستجو
یک اَنَا گو بیش نبود روبرو
آن انانیت که هر جا ظاهر است
از خداوند غنی قادر است
گر تو اندر حق مطلق واصلی
شیخ وقت خویش و مرد کاملی
آن انانیّت که از آن دم زنی
باید آن از جملۀ عالم زنی
پس شود معلوم کاینجا آن حجاب
جز انانیّت نبد آن را بیاب
ذات ها گر شد همان یک ذات بود
ذاتمان در نزد ذاتش مات بود
ذاتش اول علم خود شد بعد از آن
علم ها زان علم آمد در عیان
قدرت ذاتش چو قدرتها نمود
این همه قدرت بیامد در وجود
از اراده ذات او آمد عیان
این ارادتها که بینی در جهان
ذات او چون سمع را ظاهر نمود
سمع ها زان سمع آمد در وجود
چون بصر آمد ز ذاتش جلوه گر
شد بصرها را اثر از آن بصر
تا ز ذاتش این حیات آمد پدید
شد حیات سرمدی ما را نوید
چون ز ذاتش فعل گردید آشکار
فعل ها زین فعل آمد بر قرار
گشت صادر چون ز ذاتش آن کلام
در سخن شد جمله عالم والسلام
چون ز ذاتش نور هستی هست شد
جمله هستی ها ز هستی مست شد
هر چه آمد از بطون اندر ظهور
بود پوشیده در آن ذات غفور
اولاً در علم خود در شکل او
این تجلی کرد آن دم مو به مو
ثانیاً در عین خود چون جلوه کرد
این و آن یک رنگ شد چون بود فرد
آنچه بد پوشیده در ذات احد
بود عین ذات اللّه الصمد
چون که غیر شی اندر شی نیست
پس خدا در خویشتن همواره زیست
عاشقی ورزید و آن دم خود به خود
پس خدا هم عاشق و معشوق شد
خالق خود بود و بندۀ خویش شد
وه که در عین غنا درویش شد
در میان آورد رسم بندگی
کرد پنهان خویش را در زندگی
کرد بر پا از ازل تا بر ابد
این همه از خود صفات بی عدد
در ازل با او تو پیمان بسته ای
جان خود با جان جانان بسته ای
خویش را انداز آن جائی که بود
تا ببینی خویش را عین وجود
تا شوی آزاد و درد و رنج و غم
از دلت بیرون رود بی بیش و کم
روح تو اویست با او زنده ای
گر خدائی نیک می دان بنده ای
این دلت هم او که دانائی به او
از ازل تا در ابد بی گفتگو
چشم تو اویست و با او بنگری
گوش تو اویست و با او بشنوی
دست تو اویست و با او می دهی
پای تو اویست و با او می دوی
جزء جزء باطنت هم ظاهرت
اوست در دنیا و هم در آخرت
پس یقین می دان که تو با او توئی
غیرتش نگذاشت در عالم دوئی
مائی و اوئی، توئی و هم منی
جمله باشد وصف های آن غنی
در میان نبود کسی غیر از خدا
تا بگویم اوست ایشان یا شما
چون که این توحید وصف واحد است
حق به این گفتار الحق شاهد است
تا تو و من هست باشد اشتراک
اشتراک خاک کی باشد به پاک
اشتراک این و آن توحید نیست
حق یکی باشد دیگر تردید نیست
چون تو رفتی، رفتنت باشد فنا
او چه آمد در میان باشد بقا
سعی تو همواره در رفع دوئی
شد سلوکت، گر ز چاکر بشنوی
جذبه ات بی شک به وحدت رفتن است
تا بگوئی در حقیقت او من است
از سلوک و جذبه چون گشتی فنا
یافتی از جانِ جان اینک بقا
لایق اسم ولایت گشته ای
دائماً در ملک دل بنشسته ای
با همه اشیا از این پس کن نیاز
تا که باشی دائماً اندر نماز
عین مطلوب تواند اینها همه
جان نثاری کن کنون بی واهمه
دشمنت جانا به جز مقصود نیست
چون عیان جز جلوه معبود نیست
دشمنان چون عین محبوب تواند
دوستان جانی خوب تواند
عشق ورزی کن به ایشان ای همام
تا شود در عشق حق کارت تمام
با محبت ناظر خود باش نیز
روز و شب اندر توجه ای عزیز
عین محبوبت توئی آگاه باش
بنده بودی لیک این دم شاه باش
در سلوکت باشد این مطلب ضرور
تا نبینی غیر حق را از غرور
نیک و بد را کن در این دریا فنا
تا شوی تو با حقیقت آشنا
آنچه من بسیار می گویم کم است
داستان جلوه نم با یم است
اندکی گویم اگر بسیار هست
خود تو برگو غیر حق دیار هست
اول این معرفت در انتهاست
آخر این معرفت در ابتداست
چه بگویم چه نمایم جستجو؟
خود به خود حق می نماید گفتگو
چون روی در خواب نیت کن چنین
می روم اندر بطون خود یقین
چون شوی بیدار زان خواب لطیف
در ظهور آئی از آن خواب شریف
از بطون باز آمدی اندر حضور
از حضورش باز رفتی در حضور
هر سحرگه خیز و استغفار کن
خانه را خالی برای یار کن
گوی با او خویش را از من مپوش
تو منی و من توام ای رازپوش
از تهجد دیده را پر آب کن
خویش را در عشق خود بی تاب کن
سورۀ یسِن بخوان بعد از نماز
با حضوری در حضور بی نیاز
آنچه کرده خواجه ما اختیار
بانی هم دین و دنیا می شمار
بعد از آن دروحدتش مشغول باش
عاشق او باش و جان را کن فداش
از نماز صبح چون فارغ شوی
تا طلوع آفتاب معنوی
رو به قبله غرق شو در وحدتش
تا شوی واصل به بحر رحمتش
چون که شد گاه طلوع آفتاب
روی دل را کن به سوی آن جناب
باز رو اندر نماز کردگار
تا بگیری یار را اندرکنار
چار رکعت دیگر و با دو سلام
کن نماز خویش را اینجا تمام
سوره یسِن بخوان بار دیگر
تا ز نور گفت حق یابی اثر
گر توانی خواند یسِن در نماز
این بود بهتر تو را بهر نیاز
فایده بسیار دارد مر تو را
گر بخوانی خالصاً بهر خدا
لیک قرآن گاه فجر آفتاب
فکر وحدت باشد این را خود بیاب
خود عبادت می نماید خویش را
تهمتی بسته است هر درویش را
خود کلام خود ولی عندالضرور
گوید و هم بشنود با شوق و شور
پس بگویش هر زمان ای اصل من
بر مرا سوی خودت زین انجمن
ای خدا من راز من هرگز مپوش
از دوئی بیرون بر و آور به هوش
سالک ره را ادب اندر طریق
شد ضروری گر بدانی ای رفیق
می نگنجد اندرین تفصیل آن
مختصر اینجا کنم آن را بیان:
آنچه طالب را بود بی شک ضرور
خواب کمتر، بیشتر اندر حضور
باشد و از اکل و شرب بی حساب
آنچه بتواند نماید اجتناب
روز و شب یک بار پیش آرد طعام
گر تواند روزه باشد والسلام
از پریشانی لقمه دور باش
بهر خود، خود دائماً مأمور باش
چون که این خود باعث بیگانگی است
یار عقل و دشمن دیوانگی است
آنچه در شرع و طریقت منع شد
باعث بیگانگی و وهم بد
پس تو نیکو می شمار این قاعده
تا بیابی در سلوکت فایده
ای پسر باید سخن کمتر کنی
مدتی در کنج خلوت سر کنی
وحدتش را تا نسازی نصب عین
کی شوی از غم رها در نشأتین
گر سخن بسیار گوئی بی گمان
تفرقه باز آید و گردد عیان
غافلت سازد ز کسب وحدتش
گر چه غرقی در بحار رحمتش
جز به هنگام ضرورت دم مزن
که شوی غافل تو در سرّ و علن
هر چه میگوئی بگو با اختصار
ورنه مانی دور از دیدار یار
گر نشینی یک زمان در مجلسی
غیر حق باید نبینی از کسی
گر مقید گشتی و غافل شدی
از مقام خویشتن نازل شدی
کثرت ار مرآت آن وحدت شود
از دلت غیر از خدا بیرون رود
بعد از آن در راه خود گردی قوی
آنچه کس نشنیده، از حق بشنوی
سعی باید کرد در اخفای آن
زین سخن چیزی مگو با دیگران
جز به مخصوصان درگاه خدا
تا شوندت اندرین ره رهنما
آشنا، بیگانه هم یار و عدو
می نباشد در حقیقت غیر از او
آشنائی کن به اینان بر دوام
تا ز وحدت نور یابی والسلام
جمله را با چشم اخلاص و یقین
بنگر و با چشم دل حق را ببین
از میان بردار خود انکار را
تا ببینی صورت دلدار را
بعد از این با کس مکن هرگز جدال
تا شوی غرق اندر آن بحر کمال
سعی کن تا آفت خشم و غضب
رخت بربندد ز تو گاه طلب
جمله را معذور دار ای نیکبخت
تا نگیرد حق تعالی بر تو سخت
در درون خانه و بیرون از آن
با محبت کن نظر با جملگان
گر کسی بد کرد با تو زینهار
دل مکن رنجه ز فیض کردگار
دار او را آن زمان از خود رضا
تا شود از این رضا راضی خدا
تو به خوبی ده مکافات بدی
تا بنوشی از شراب سرمدی
گر به تنهائی نشینی عاقبت
درد بیرون رفت و یابی عافیت
حال طالب نیست بیرون از دو حال
مال دارد یا ندارد هیچ مال
گر ندارد مال آسان کار اوست
می رود بی بار دائم سوی دوست
قطع کرده از همه در خلوتی
می برد از خلوت خود لذتی
دائماً دارد توجه سوی دوست
هر که را بیند بگوید دوست اوست
تا که برخیزد دوئی و آن زمان
دائماً باشد میان مردمان
چون تجلی کرد یارش اندکی
خلوت و جلوت برایش شد یکی
گر تعلق دارد آن سالک بسی
بایدش دل را برد از هر کسی
حق شرعی گر به ذمه دارد او
دین خود پردازد او بی گفتگو
لیک پردازد به این قدر ضرور
تا نباشد در شریعت بی سرور
نه خلاف شرع سازد نی طریق
باشد اندر کار این و آن دقیق
برندارد از حقیقت چشم خویش
تا ببیند خویش را در بندگیش
باید او بسیار کوشد وقت شب
تا شود او را نصیب الطاف رب
روز را هم چند ساعت بهر او
در درون خود نماید جستجو
گر شود افزوده هر روز این مرام
غرق حق گشتی و کارت شد تمام
وارهی ای سالک ره از همه
چون رود از پیش چشمت واهمه
معنی وحدت چو غالب شد به دل
می روی اکنون برون از آب و گل
می کند لطف الهی تا ظهور
می شوی غرق خدا با شوق و شور
آن حقوقت می شود از حق ادا
چون شدی در عشق او از جان فدا
بعد از آن با هیچ کار و هیچ کس
تو نداری کار جز فریادرس
خود خدا باشد وکیلت بالتمام
او تو شد تو گشته ای او والسلام
تو نباشی در میان ای یار غار
آنکه باشد در میان یار است یار
صحبت دنیا و اهل آن بدان
شد مضر اندر سلوکت ای جوان
لیک آن کس که گرفتار وی است
مست و لایعقل دمادم زان می است
هر چه بتواند نماید اجتناب
تا شود از جانب حق فتح باب
هر کسی کو با حقیقت جنگ داشت
با شریعت با طریقت جنگ داشت
کرده تقصیر و بباید در زمان
هر دمی توبه کند از جسم و جان
وحدتش را تو مده هرگز ز دست
تا شوی از بادۀ توحید مست
غفلت از وحدت بود مرگ ای کریم
دوری ازحق گشته عصیانی عظیم
باش ترسان زین گناه و مرگ نیز
روز و شب با نفس خود می کن ستیز
دائماً در فکر وحدت غرق باش
با خیال خویش کثرت کم تراش
کن یقین که نیست جز او دیگری
تا به رویش عاشقانه بنگری
چون به غیر از او کسی موجود نیست
هر که را بینی به جز مقصود نیست
هر که را اندیشۀ این غالب است
مرگ خود را از دل و جان طالب است
چون بر آئی از دوئی ای مه جبین
در وجود خود قیامت را ببین
تا ابد آسوده باش اندر شهود
درمیان جنّت ملک خلود
این چنین دولت تو را اندر جهان
گر میسر می شود قدرش بدان
سعی کن غافل نباشی روز و شب
تا نیفتی باز در رنج و تعب
بر همه چیز و همه کس عاقبت
می نماید آن قیامت سلطنت
آن رجوع جمله اندر وحدتست
روزگار صلح و گاه عزتست
چون شود واقع ظهور کلِّ او
نیست گردد جمله الا وجهه
گر چه جمله زَصل خود بیرون شوند
در لذایذ عده ای افزون شوند
جز بر آنها که قیامت در جهان
شد میسر از خدای مهربان
دائماً از لذت شرب شراب
اوفتاده در خدا مست و خراب
آنچه را فردا تو را موعود هست
پیش تو امروز هم موجود هست
گر بخواهی لذت و آسودگی
غرق او شو تا رهی از بردگی
هست مقصود ای عزیز با وفا
که نمانی تو ولی ماند خدا
چون دوئی برخاست از جام و مدام
تو نمانی او بماند والسلام
اتّفاق انبیا و اولیاست
که همه جا حاضر و ناظر خداست
در صحف، انجیل و تورات و زبور
هم به قرآن خدا با شوق و شور
در حدیث وگفته های اولیا
از بیان صوفیان باصفا
نیست موجودی عیان غیر از خدا
گر بگردی سالها در ماسوی
رهبران فرقه ها خود یک زبان
جملگی یک دل شده قائل بر آن:
«که همه عالم سراسر روی اوست
که قیامت قامت دلجوی اوست»
بس به خاطر هست ای یار عزیز
که شواهد آورم بسیار نیز
در کتاب دیگر این مطلب تمام
عرضه دارم بهر یاران گرام
و ز دلائل که به استنباط عقل
می شود پیدا نمایم جمله نقل
چون که نزدیک است آن آخر زمان
تا شود آن نور ربانی عیان
آفتاب حق ز غَرب خلقیت
آید و بخشد جهان را عافیت
دائماً پیش از طلوع آفتاب
نور و آثارش همی آید به تاب
سرّ توحید از زبان خاص و عام
می زند سر، می کند غم را تمام
اختیاری سر زند یا عکس آن
هر دو فعل حق بود این را بدان
گر کسی فهمیده گوید یا خلاف
گر بگویم گفت حق نبود گزاف
این وظیفه باشد آن درویش را
که نماید جمع هر دم خویش را
خویش را از خود نپوشد هیچ گاه
تا ببیند خویش را عین اله
تا یکی درباره اش هر گفتگو
آن که دائم هست با تو روبرو
پر جهان از ذات پاک مطلق است
زین سبب الحق محمد (ص) بر حق است
اول و آخر خدا را حمد و بس
باطن و ظاهر خدا را حمد و بس
بر محمد (ص) و اله بادا درود
دم به دم از صانع ملک وجود