شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
مقدمۀ نورالوحدت
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
57

مقدمۀ نورالوحدت

از درونم نطق خلاق حکیم
گفت: بسم اللّه الرحمن الرحیم
بعد از آن از حضرتش آمد پیام
دائماً بر احمد (ص) و آلش سلام
اسم این الهام نورالوحدتست
که منزه زتّهام کثرت است
خواجه عبداللّه قطب العارفین
مغربی از جملۀ اهل یقین
آنکه عبد خالص مولی بود
عارف حق خواجۀ حورا بود
گرچه این اسرار را تصنیف کرد
در حقیقت حق چنین تعریف کرد
سه و پنجه بود افزون از هزار
در ربیع الاولُ او بی قرار
در شب جمعه به هنگام نیاز
از زبانش حق نمود افشای راز
بود در عرس بهاءالحق و دین
نقش بندی خواجۀ اهل یقین
کز زبانش حق چنین اسرار گفت
در معنی سفت و از دلدار گفت
کرد اشراقی کنون بر این گدا
پس به نظم آوردم آن را حالیا
لیک اگر توفیق یزدانی نبود
کی چنین بر من در معنی گشود
مغربی از مشرق جانم بتافت
چون که جانم بود او، خود را بیافت
آنچه حق خواهد بگویم در مقال
تا بدانی نیست گفتار «کمال»
آنچه او گوید به من بی بیش و کم
روی کاغذ می زنم این دم رقم
گفت او را می نویسم بی ریا
تا بدانی کس نگفت الا خدا
من اگر عاقل و گر دیوانه ام
مست و بیخود از می جانانه ام
آنچه می گوید بگو گویم تو را
ورنه دارد گفت کی این بینوا
من که بهتر می شناسم خویش را
می شناسم فقر هر درویش را
فقر فخر احمد (ص) مختار بود
زین سبب او حامل اسرار بود
گر چه قرآن بود گفتار خدا
از محمد شد عیان آن گفته ها
تا بدانی آن خدای بی زوال
از زبان این و آن دارد مقال
می کنم آغاز آن الهام را
بو که بپذیری ز من پیغام را
گر نمائی رد و گر سازی قبول
نیست جز ابلاغ گفتار رسول