شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
لیلی خود بیند و مجنون شود
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
53

لیلی خود بیند و مجنون شود

من در آتش کی توانم شعر گفت
داستان دلربای مهر گفت
برف دیده در نهاد خویش آب
آمده از آتش عشقش بتاب
چشمه های چشم او گریان شده
تا ز عشق جان خود بریان شده
گشته عاشق بر جمال خویشتن
مانده حیران در کمال خویشتن
چشم بر چشم نگارین دوخته
خویش را در آتش دل سوخته
دلبر خود را گرفته در کنار
سال و ماه و هفته و لیل و نهار
لیک هر دم آتشش افزون شود
لیلی خود بیند و مجنون شود
آب بیند برف را اندر گداز
می کند از بهر او هر لحظه ناز
آب گوید برف را ای حیله گر
حیلۀ خود را ببر جائی دیگر
تا تو هستی من چسان پیدا شوم
چون تو اندر عاشقی رسوا شوم
برف گوید آب را ای یار من
ای که دانی جملۀ اسرار من
ای که جمله بود من از بود تست
ای که جسم و جان من موجود تست
رهنمائی کن مرا در این مقام
فضل و جودت را نما بر من تمام
آب گوید تا نگردی جمله آب
نشنوی از من سر موئی جواب
گر توئی ای برف جویای وصال
رو بمیر از خویشتن همچون (کمال)
تا شوی آب و ببینی آب را
تا یکی بینی مه و مهتاب را
بعد از آن هستی تو خود آن آب آب
هر چه می خواهد دلت از خود بیاب
ساقی و مینا و جام و باده باش
هم دل و هم دلبر و دلداده باش
عاشق خود باش و هم معشوق خویش
خالق خود باش و هم مخلوق خویش
این بود جانا زبان حال من
بنگر از اقوال من احوال من
من نمی گویم به خود این راز را
می نوازد او چنین این ساز را
نغمه ای از خود ندارد ساز من
می زند بر تار دل دمساز من
بشنو از گوش دل این آهنگ را
آب کن از آن دل چون سنگ را
تار دل از عشق چون گردد ظریف
می نوازد نغمه های بس لطیف
دور خود گرد آورد عشاق را
پر کند از صوت خود آفاق را
عاشقان گردند از این نغمه مست
بشنوند از ساز جانان هر چه هست
بی خود و مدهوش و بی سامان شوند
از نوای صوت خود حیران شوند
بعد از آن در خویش تا روز الست
زان نوای دلربا باشد مست
ای خوشا این مستی و این بیخودی
زین می گیرای ناب سرمدی
در خرابات مغان بی پا و سر
همچو من افتاده از خود بی خبر
چون (کمال) از باده های ناب هو
مرده از خویش و شده زنده به او