شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
پیغام دل
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
46

پیغام دل

ساقیا می ده مرا از جام دل
تا شوم مست و دهم پیغام دل
نائیا دم در نی جانم به دم
تا نوای دل نمایم دم به دم
مطربا آهنگ شور آغاز کن
با خدای دل دلم دمساز کن
ای خدای دل فدایت جان من
عشق روی و موی تو ایمان من
ساقی و نائی و مطرب چون توئی
اندرین مشهد کجا گنجد دوئی
غیر نقد جان ندارم در جهان
تا دهم در راه عشقت رایگان
ای صبا ز آن سلسلۀ روی نگار
بر مشام جان و دل بوئی بیار
تا دهم شرح شهان رهنما
تاجداران طریق مرتضی
حضرت معروف کرخی باب عشق
از رضا بستد شراب ناب عشق
قبلۀ هفتم امام هشتمین
نور یزدان شمع بزم عارفین
آن قدر معروف را دادی شراب
تا دلش از عشق آن شه شد کباب
ای رفیقان بعد آن عالیجناب
گشت سرّی سرّ حق را فتح باب
بعد سرّی آن جنید نامدار
شد به امر حق به دوران تاجدار
از پی آن شه ابو عثمان راد
از می وحدت شهان را جام داد
بعد از آن شه رودباری بوعلیست
کز جبینش نور عرفان منجلیست
بعد از ایشان بوعلی مصرش وطن
بود نور عشق و شمع انجمن
پس ابوالقاسم شه گرگانی است
کز فروغش شمع دل نورانی است
بعد از آن بوبکر آن مست الست
بود نساج و ز عشق یار مست
از پی ایشان غزالی احمد است
پیشوای خلق و نور سرمد است
بوالنجیب سهروردی بعد از اوست
مقتدای سعدی است و نور هوست
بعد از آن عمار یاسر سرور است
کو کمر بستۀ شه دین حیدر است
نجم دین کبری شه با اقتدار
بعد از آن شه شد ز یزدان تاجدار
ذهبیه سلسله شد کبر وی
از مقامات دل آن معنوی
بعد از ایشان مجد دین بغدادی است
کو به راه عشق جانان هادی است
پس رضی الدین لالا رهبر است
عاشقان را قطب و شاه دلبر است
جوزقانی احمد آمد بعد از آن
ساقی باقی بزم عاشقان
عبد رحمن اسفرائینی راد
تاج عزت بعد از آن بر سر نهاد
بعد علاءالدوله سمنانی است
کاشفان را رهبر ربانی است
از پیش محمود بد از مزدقان
قطب وقت خویش و میر کاروان
از پی ایشان امیر سید علیست
که به امر مرتضی شاه ولیست
قطب عالیقدر و همدانش وطن
ساقی عشاق و مرتاض زمن
بعد ابواسحق رکن دین شده
که به امر حق زختلان آمده
از پی آن خواجۀ با افتخار
سید عبداللّه آمد تاجدار
برزش آبادیست آن مرد خدا
کاشقان را گشت شاه و پیشوا
از پی ایشان رشید الدین مست
سالکان را از کرم بگرفت دست
اهل بید آواز و قطبی بس عظیم
بد محمّد اسم آن شاه کریم
بعد از ایشان آنکه از یزدان ولی است
اسفرائینی و همنام علیست
بعد از ایشان آن فنا در امر هو
از خبوشان و محمد نام او
مقتدای اعظم آمد آن حبیب
دردمندان را ز غیرت شد طبیب
بعد از ایشان کامل و قطب انام
زهل نیشابور علی را شد غلام
بعد از ایشان شیخ تاج الدین حسین
از تباکان گشت دین را زیب و زین
از پی آن شاه، شاه پاره دوز
عاشقان را از خدا شد دلفروز
شیخ درویش و محمد نام او
بد لدنّی علم او از جود هو
از پی آن شاه شیخ حاتم است
بد زراوندش وطن آن شاه مست
گشت رهبر بعد از آن نور جلی
بر خلایق آن محمد با علی
بد مؤذن در خراسان رضا
هم مراد صوفیان با صفا
از پی ایشان نجیب الدین رضاست
اهل تبریز و رخش روی خداست
صاحب سبع المثانی آن ولیست
آن کتاب از او ولی ناطق علیست
بعد از ایشان شیخ علی نقی است شاه
از صطهبان آمد آن نور اله
سید قطب الدین محمد ای فتی
بعد از آن شه شد شهان را پیشوا
چون مدامش بود از یزدان پیام
احمد احسائی شد او را غلام
شیخیان خود را به احمد بسته اند
روح پاکش را ز غفلت خسته اند
بعد قطب الدین، محمد هاشم است
شاهباز عشق و درویش خداست
او ز خاک پاک شیراز آمده
در ره اسلام جانباز آمده
بعد از او عبدالنبی آن سرفراز
افتخارش بس که شد مولای راز
آن هم از شیراز و باب عشق بود
از می وحدت خراب عشق بود
بعد از ایشان قبلۀ اهل نماز
قطب وقت و بحر بی پایان راز
جانشین و نور چشم و ابن او
میرزا بابا که بد زنوار هو
پور دلبندش جلال الدین راد
بعد ایشان تاج حق بر سر نهاد
مجد الاشراف و محمد راسمی
قطب وقت رهنمای عالمی
من چه گویم آنکه شاه سرمد است
افتخارش بس که پیر احمد است
از پی ایشان وحید الاولیاست
کز وجودش ملک عرفان پربهاست
از رضا دارد لقب های عزیز
که نداند کس به جز اهل تمیز
احمد و نایب ولایه بود او
هم مزین الحرم ز نوار هو
هم مؤید هم وحیدالاولیا
بود عبدالحی به دستور خدا
هر که را حق از کرم در خود کشید
از جمالش کرد روی خود پدید
روی او مرآت ذات پاک بود
کمترین فرمانبرش افلاک بود
عاشقانش جمله در بندش اسیر
زان میان یک تن ز اسرارش خبیر
لاجرم بعد از وحیدالاولیا
«حبّ حیدر» گشت قطب و رهنما
آنکه فانی گشته در ذات وحید
آنکه اندر عشق او گشته شهید
آنکه مرآت وحیدالاولیاست
آنکه نور احمد و باب خداست
آنکه با احمد بود از یک شجر
آنکه باشد وارث تاج و کمر
آنکه قطب وقت و شاه اولیاست
آنکه نور چشم جمله انبیاست
آنکه باشد شمع بزم عاشقان
آنکه باشد نور جمله عارفان
آنکه باشد دلربای مرد و زن
آنکه باشد هادی اهل زمن
آنکه باشد قاتل نفس لعین
آنکه باشد رهنمای متقین
آنکه باشد ساقی بزم الست
آنکه از صهبای حق گردیده مست
آنکه باقی از ملاقات خداست
آنکه فانی در لقای مصطفی است
آنکه ظاهر در رخش نور علیست
آنکه عالم از جمالش منجلی است
آنکه «زهرا» را بود نور دو عین
آنکه شد وجه حسن نور حسین
آنکه باشد مظهر زین العباد
آنکه باقر نطق او را برگشاد
آنکه از رویش بود جعفر عیان
آنکه دارد از لبش موسی بیان
آنکه مرآت علی موسی الرضاست
رهنمای عالم و بحر سخاست
آنکه جودش از جواد حق بود
آنکه بر ما والی مطلق بود
آنکه هادی از کمال هادی است
آنکه قلب عسکری را شادی است
آنکه نور جان و چشم قائم است
آنکه بر موجود، جودش دائم است
آنکه از حق شد شهنشاه جهان
گشت قطب و باعث جان زمان
حاج حب حیدر است و آن ماست
روح عالم جان جان جان ماست
از رضا شد دولت عشقم نصیب
درد ما را کرد درمان آن طبیب
چون که رفتم در حریم عشق او
بود لرزان، جان ز بیم عشق او
با دلی پرخون و چشمی اشکبار
خواستم از دولت آن شهریار
تا ترحم بر دل زارم کند
واقف از دریای اسرارم کند
ناگهان آن دلبر رعنای جان
گشت در چشم دل و جانم عیان
نور رویش ماه خورشید آفرین
بر جمالش تا قیامت آفرین
شد ز دیدارش زبانم گنگ و لال
رفت از من طاقت و صبر و کمال
آنقدر دانم که آن سلطان دین
قبلۀ هفتم امام هشتمین
از ره دل این سخن آغاز کرد
مرغ روحم آن زمان پرواز کرد
زان شراب نطق او بیجان شدم
پای تا سر بندۀ فرمان شدم
گفت با من ساقی روز الست:
ای که از جام میم گشتی تو مست
گنجوی مرآت حب حیدر است
روز و شب اندر لقای داور است
آن شهنشاه زمان مأمور ماست
قطب وقت و بندۀ خاص خداست
جانشین حب حیدر گنجویست
نور حق و دکترای معنویست
قطب وقت و شمع بزم عاشقان
مقتدا و رهنمای عارفان
باشد او در این زمان ای جان من
سر متاب از گفته و برهان من
این به فرمود و ز چشمم دور شد
لیک زان پس چشم دل پر نور شد
ساغر می داد و پر خون شد دلم
بعد از آن همواره مجنون شد دلم
دوستان با وفا بهر خدا
چون شما را هست زان حضرت عطا
چون شما را مست روی خویش کرد
تاج داد و بنده و درویش کرد
از می وحدت شما را مست کرد
جمله را در عشق خود پابست کرد
از (کمال) بینوا یادی کنید
بر دلی مجروح امدادی کنید