شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
ذاکران خداوند چهار مرتبه دارند
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
59

ذاکران خداوند چهار مرتبه دارند

ذاکران را مرتبه باشد چهار
این بیان نغز را نیکو بدار:
بعضی اندر مرتبۀ میل اند و بس
عده ای را بر ارادت دسترس
بعضی دیگر در محبت آمدند
بعضی دیگر عشق را مالک شدند
هر که را در چارمین افتد عروج
روح او از تن همی گیرد خروج
بشنو اینک نیک شرح چهار
تا بدانی ذاکران را کار و بار
اولی ذکری بگوید با زبان
با دلش باشد میان مردمان
گر چه نبود ذکر را این قاعده
لیک نبود ذکر او بی فایده
دومی گر هست ذکرش با زبان
با تکلف می کند دل را عیان
دل از او هر چند غائب می شود
در پیش افتان و خیزان می رود
اندرین رتبه بسی از ذاکران
ذکر می گویند اندر این جهان
نوع سوم که برون ز آب و گل است
ذکر مستولی همیشه بر دل است
گر بخواهد ذکر ناگوید دمی
او نتاند ذکر ناگوید همی
گر بخواهد ساعتی کاری برون
با تکلف می رود او زندرون
این سوم می دان که عکس دوم است
چون که ذاکر پیش مذکورش گم است
با تکلف می کند خود را رها
تا بپردازد به بعضی کارها
مرتبۀ دوم به سختی در زمان
می کند بر خویشتن دل را عیان
این مقام قرب باشد ای رفیق
گر توانی شد در این معنی دقیق
کم کسی از ذاکران روزگار
می شود در قرب جانان پایدار
این کسی داند که وقتی در جهان
گشته عاشق بر جمال مهوشان
چون که عاشق دائماً در کار خویش
می کشد نقش جمال یار خویش
او ز یارش یک زمان گر دور شد
بی گمان می دان بسی رنجور شد
هستم از این مرتبۀ چهارم خجل
چون که مذکور است مستولی به دل
فرق بسیاری ز یار و نام او
بشنوی از من تو در این گفتگو
عاشق مستغرق معشوق را
کی به خاطر هست از او نام ها
هر چه جز معشوق نزدش گم شده
قطره فانی اندر آن قلزم شده
میل، با معشوق صحبت کردنست
آن ارادت سوی دل آوردنست
چون ارادت گشت مفرط بعد از آن
آن محبت می شود از دل عیان
چون محبت مفرط و لبریز شد
آتش عشق خدا خون ریز شد
این مسافر گر شده مهمان تو
آمده در جانِ جانِ جان تو
تو عزیزش دار تا گردی فزون
از جناب حضرت بی چند و چون
خانه را خالی نما از غیر او
تا به خود گردی از آن پس روبرو
گر نسازی پاک خود این خانه را
او کند خود پاک این ویرانه را
عشق باشد چون بُراق سالکان
می پرد هر لحظه ای تا جان جان
هر چه پنجه سال عقل آموخته
آتش عشقش به یک دم سوخته
ز آتش عشقی چو انسان پاک شد
کمترین مأوای او افلاک شد
گر نشیند سالک اندر صد چله
کی تواند طی نمود این مرحله
سیر عاشق هست اندر یک نظر
از تمام درک درّاکان به در
عاقل اندر دار دنیا حاضر است
عاشق اندر دار عقبی ناظر است
فرق بسیار است بین این و آن
عاشقان را ز اقلان نیکو بدان
من چه گویم بیش از این اسرار عشق
واله و حیران شدم در کار عشق
عشق حق باشد مقامی ارجمند
بشنو از من این بیان سودمند
از مقامات این بود در انتها
که شوی فانی تو در عشق خدا
عشق حق گر بر دلت غالب شود
از برایت زندگی جالب شود
از غم و رنج و تعب یابی نجات
چون بنوشی خود از آن آب حیات
لذت و آسایشت در آخرت
قدر این عشق است آنجا عاقبت
زین سبب گفت آن رسول مصطفی
در حدیثی جانفزا از بهر ما:
«که درست است آن زمان ایمانتان
که بود حب خدا در جانتان
بعد حب حق بود حب رسول
تا نمایند از شما ایمان قبول»
چون که بنمودند از آن حضرت سؤال
چیست ایمان؟ گفت آن نیکو خصال
«هست آیا دین به غیر از دوستی،
ای که از جان خواستار اوستی
او همی می گفت در ضمن دعا
روزیم کن حب خود یا ربنا
دوستیّ دوستانت کن نصیب
و آنچه با تو زان عمل گردم قریب»
از شناسائی آن یار عزیز
آتش عشقت شود هر لحظه تیز
معرفت هر چند گردد بیشتر
می شوی در عشق او بی پا و سر
چون که تو در معرفت یابی کمال
کاملاً لذت بری از آن جمال
معرفت اصل است و پس چندین مقام
فرع آن باشد همی لذت دان والسلام
بهر تو گر معرفت حاصل شدی
بر مقامات دیگر نائل شدی
عشق حق گردد عیان از معرفت
چون شوی عاشق بیابی عاقبت
تا نگردی غرق در عشق خدا
کی رها گردی ز جمله ماسوی
قبلگاهت تا نگردد روی او
بی نصیبی از شمیم موی او
او همیشه با تو بوده هر زمان
گر چه از غفلت تو بودی دور از آن
چون که عشقش در دلت آمد پدید
او به چشم خویشتن خود را بدید
می گذارد خویش بهر خود نماز
می کند با خویشتن راز و نیاز
ذاکر و مذکور می گردد یکی
آمر و مأمور می گردد یکی
می شوی از عشق جانان با حضور
از حضور خویش می یابی سرور
با حضور ار سجده ای کردی تمام
شد تمام آن کار و بارت والسلام
بی حضورش گر نمائی صد نماز
از تو نپذیرند آن راز و نیاز
لا صلوة الا نه خواندی بِالحُضور
تا که یابی زین نماز خویش نور
آن حضور از عشق می گردد عیان
قدر این گفتار نیکو را بدان
شد بنا بر معرفت چندین مقام
چون که عشق آمد شود کارت تمام
پس تو هم با معرفت باش ای «کمال»
تا بیابی لطف و جود لایزال