شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
یکتا
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
53

یکتا

آمد و رفت خلایق، بهر چیست؟
آنکه ما را برد و آوردست کیست؟
بهر چه آورده و پس می برد؟
بهر چه بفروخته، پس می خرد
گویمت این راز را ای باصفا
با زبان دل به الطاف خدا
آنچه تو جویای آنی ای رفیق
هست با تو گر شوی در خود عمیق
آنکه نبود هیچ گه از تو جدا
آن خدایست و خدایست و خدا
با خود آی ای در خدا گشته مقیم
عشق بازی کن به خود بی هیچ بیم
در خودی خود خدا را خود بجو
بحر را بین هست پیوسته به جو
موج و دریا هر دو یک چیزند و بس
بس بود گر هست در این خانه کس
باز گویم شمه ای از راز دل
تا شوی آگه ز سوز و ساز دل
بعد از آن چون بنگری در خویشتن
بشنوی از گوش دل آواز من
ما ز وحدت سوی کثرت آمدیم
باز از کثرت سوی وحدت شویم
بشنو از من ای رفیق نیکبخت
بنگر از عبرت به کار یک درخت
در زمستان نیک عریانش کنند
چند گاهی زنده بی جانش کنند
لیک چون آید بهار باصفا
جان رفته بدهدش لطف خدا
زان لباس حق شکوفان می شود
فارغ از اعضای عریان می شود
مختصر در سال های بی شمار
می شود در هر لباسی آشکار
جانش موجود و بدن موهوم بود
لیک پنداری که جان معدوم بود
ما و تو قبل تولد بوده ایم
سر به درگاه خدائی سوده ایم
بعد از این هم بی گمان خواهیم بود
از عنایات خداوند ودود
عارفان چون درس عرفان گفته اند
در معنی بهر یاران سفته اند
هر یکی ز ان شاه بازان عشیق
گفته نحوی بهر یاران این طریق
مولوی آن طرفه پیر معنوی
گفت ما را در کتاب مثنوی:
«آب چون بیکار گردد شد نجس
آن چنان شد کاب را رد کرد حس
حق ببردش باز در بحر صواب
تا بشستش از کرم آن آب آب
سال دیگر آمد او دامن کشان
هی کجا بودی به دریای خوشان
من به حق زینجا شدم پاک آمدم
بستدم خلعت سوی خاک آمدم
چون شدم آلوده باز آنجا روم
سوی اصل اصل پاکی ها شوم
کار او این است و کار من همین
عالم آرای است رب العالمین
خود غرض زین آب جان اولیاست
که غسول تیرگی های شماست»
آرم از بهرت مثال دیگری
تا به خوبی بر حقایق پی بری
بنگر اکنون در کبوتر خانه ای
هر یکی بگرفته جا در لانه ای
عشق، باز با صفای مهربان
عشق بازی می کند با این و آن
آب و دانه خوش مهیا می کند
عشق با آنها در آنجا می کند
بهر تعلیم و تأدّب هر زمان
می پراندشان همی از آشیان
تا طواف قبلگاه او کنند
باز برگردند و با او رو کنند
می پراند باز آنها را ز جود
تا قوی گردند آنها در وجود
این چنین گوید جناب مولوی
در ششم جلد از کتاب مثنوی:
«ذوق و آزادی ندارد جان او
هست صندوق صور میدان او
دائماً محبوس و عقلش در صور
از قفس اندر قفس دارد گذر
منفذش نی از قفس سوی علا
در قفس ها می رود او جا به جا
گر ز صندوقی به صندوقی رود
او سمائی نیست صندوقی بود»
پس بدان آن خالق غفار ما
که به دست اوست جمله کار ما
از عطوفت ز الم قبل از جماد
خویش را بالقوه اندر ما نهاد
همره ما رفت و آمد آن رفیق
هست اینجا نکته هائی بس دقیق
گر تو هم خواهی بدانی آن نکات
از جمادی آمدی اندر نبات
از نباتی رستی و حیوان شدی
مردی از حیوانی و انسان شدی
اندرین اطوار نور و نارها
آمد و رفتی نمودی بارها
رفت و آمد می کنی باز ای سنی
تا رهی از آفت ما و منی
بعد از آن گردی تو بی گفت و شنود
قطره ای افتاده در بحر وجود
اندکی بنگر دلا در خویشتن
تا بیابی صدق این گفتار من
لیک در آئینه باید بنگری
تا به راز خود به خوبی پی بری
گر نمی دانی که آن آئینه چیست
گویمت آن آینه نور ولی است
گر شوی در آتش عشقش فنا
می روی از خویش و می یابی خدا
چون ولی از عشق دائم باصفاست
اندرو پیدا جمال کبریاست
هر که عاشق برجمال اولیاست
بی گمان او عاشق روی خداست
چون خدا در بنده دارد جایگاه
پس نمودار از گدا شد پادشاه
بحر الا اللّه و آن موج است لا
اندرین موضع نمی گنجد دو تا