شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
در حقیقت شعله های آتش اند
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
83

در حقیقت شعله های آتش اند

شمه ای گویم برایت گوش دار
آمدیم اینجا همه بی اختیار
از هزاران کس که اینجا آمدند
بعد چندی باز در آنجا شدند
یک نفر با خویش نرد عشق باخت
بعد از آن در خویش عالم را شناخت
گفت با خود از کجا بُد آمدن
بعد از این اندر کجا خواهم شدن
تا معاد و مبدأ خود را شناخت
گنج مخفی را درون دل بیافت
او به علم و عین خود دانست و دید
از همین ره رفت و در مقصد رسید
جمله نابیا به دنیا آمدند
هم به نابینائی از اینجا شدند
زین سبب فرمود در قرآن خدا
از زبان درفشان مصطفی (ص)
«شخص نابینا به دنیا عاقبت
کور باشد بی گمان در آخرت»
هر کسی در خوی حیوانی دوید
کی به خُلق پاک انسانی رسید؟
چون که شهوات عیال و بطن و فرج
می برد از او به کلی قدر و ارج
غیر از این سه او نبیند در میان
صلح و جنگش هست با مردم از آن
این چنین فرمود یزدان در کتاب
از زبان قلب آن عالیجناب:
«قلب دارند و تفقّه کی کنند
گوش دارند و از آن کی بشنوند
چشم دارند و نبینند از خلل
همچو اَنعامند خود بَل هُم اضل
از خدای خویشتن چون غافل اند
بستۀ این دوزخ آب و گل اند»
چون از این سه بت رهائی یافتند
بر سه اعظم زین سه بت بشتافتند
زین حجاب تن کسی گر شد رها
در حجاب بدتری شد مبتلا
دوستیِّ زینت است و جاه و مال
آه از این سنگینی و زر و وبال
حب دنیا غیر از این شش بیش نیست
گر نداند این کسی درویش نیست
فرع های اصل دنیا این شش اند
در حقیقت شعله های آتش اند
این سه شاخ آخرین گر شد قوی
زان سه شاخ اولین بیرون شوی
اهل دنیا هر یکی دارد مقام
زیر سایه شاخه ای هر روز و شام
یا نشسته زیر جملۀ آن درخت
کار را کرده به خود هر لحظه سخت
تا برند ازسایه ها خود لذتی
غرق گشته دائماً در شهوتی
تا مراد نفس خود حاصل کنند
خویش را از خویشتن غافل کنند
می نمی دانند زیر هر مراد
صد هزاران نامرادی حق نهاد
می کند کس بهر درک یک خوشی
آن تحمل را ز صدها ناخوشی؟
مرد دانا این تحمل کی کند؟
خویش را غرق تجمل کی کند
جملۀ این شاخه ها چون سایه است
لاجرم ازسایه بی سرمایه است
چون بود دنیا مثال سایه ای
پس به ذات خود ندارد مایه ای
می نماید بود لیکن بود نیست
در حقیقت آن به خود موجود نیست
کی رسد زین سایه هرگز راحتی
گر ندانی این بدان، در آفتی
بلکه زین سایه غمت افزون شود
دیده ات از خون دل پر خون شود
آتش افروزد به جانت این درخت
کی خنک باشد چنین گرمای سخت
باز فرمود است در قرآن خدا:
«که از آن سایه نما خود را رها»
پس حجابت هفت آمد ای رفیق
گر شوی چون من در این معنی دقیق
دوستی نفس و آن شیش دیگر
هر یکی را دوزخ خود میشمر
هر یکی باشند همچون یک نهنگ
که همی دارند دائم با تو جنگ
زین نهنگان گرسنه گرسنه روز و شب
هستی اندر محنت و رنج و تعب
جمله خصلت های زشت و ناپسند
هست از این هفت، ای نشنیده پند
هر زمان بلعند چندین صد هزار
گر تو مردی، پا بنه اندر فرار
این بلاهای عظیم بی حساب
می رسد زین هفت تا روز حساب
غافل است این آدمی زین کار و بار
پس به غفلت می گذارد روزگار
چون شود بیدار از این خواب عمیق
می شناسد خویش و می گردد دقیق
چون شود بیدار می یابد کمال
می رهد البته از زر و وبال
می شود زین عالم پر پیچ سیر
می زند چون مرغ حق هر دم نفیر
مرغ سان اندر قفس هر روز و شب
هست اندر محنت و رنج و تعب
چون بخواهد رفت او از این جهان
این بود در وقت مرگ او را بیان:
«که به رب کعبه آزادم کنون
این بود انا الیه الراجعون»
از بزرگان خدا بسیار کس
چون بدیده خویش را در این قفس
در بلا و ابتلا و رنج و غم
در میان فتنه های بیش و کم
گفته مادر کاشکی من را نزاد
خاک بودم کاش یا ربّ العباد
پست تر بودی اگر چیزی ز خاک
آن طلب کردند آن ارواح پاک
با زبان دل همی گوید «کمال»
وا رهان ما را خدایا زین وبال