شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
در وصف کتاب مستطاب مثنوی
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
55

در وصف کتاب مستطاب مثنوی

ساقیا می ده ز مینای علی
تا دلم گردد از آن می منجلی
ز آن می وحدت چنانم مست ساز
تا نیاز آرم به پیش بی نیاز
بعد از آنم واله و مدهوش کن
حلقۀ عبدی مرا در گوش کن
خود تو دانی کز اَزَل دیوانه ام
عاشق گنج دل ویرانه ام
گنج دل را طالبم در کنج دل
گر چه از احوال خویشم بس خجل
بی پناهی را ز جودت ده پناه
مرده ای را زنده کن از یک نگاه
ای شهنشه نَظرِه ای در خویش کن
گوشۀ چشمی به این درویش کن
باده ای مرد افکن از می خانه ات
ساز کن از بهر این دیوانه ات
تا دل دیوانه ام از این شراب
تا قیامت گردد از عشقت کباب
چون ز جام باده ات مستی کنم
کی از آن پس دعوی هستی کنم ؟
پای کوبان سازم آهنگ فلک
سبقتی گیرم ز افواج ملک
چون که دائم هر که از جامت چشید
رخت خود را جانب جانان کشید
ای خوش آن روزی که از الطاف شاه
مست و بی خود افتم اندر پیشگاه
بی خود از خود بانگ هو الحق زنم
دم زنم لیک از حق مطلق زنم
ثم وَجهُ اللّه را مظهر شوم
فانی اندر وجهه دلبر شوم
عاشق و معشوق را یکتا کنم
عقل دور اندیش را رسوا کنم
دل ربا را بهر خود رهبر کنم
نوش جان می از خم حیدر کنم
محو گردم در شعاع روی او
مست گردم از شمیم موی او
بعد از آن دیگر نر انداز درم
تاج لطف خود گذارد بر سرم
فانی ام سازد ز بذل و جود خویش
باقیم سازد ز فضل و بود خویش
گلخن نفس مرا گلشن کند
دیدۀ قلب مرا روشن کند
موج طبعم را یکی دریا کند
مرغ روحم را ز خود گویا کند
تا بگویم با بیانی معنوی
وصف اسرار کتاب مثنوی
گر چه وصف دل نیاید بر زبان
بی بیان آن وصف آید در بیان
وصف دل را اهل دل دانند و بس
بس بود این گر بود در خانه کس
عاشقان و سالکان راه دل
خیمه را بیرون زدند از آب و گل
انبیا و اولیاشان رهنما
طی کنند از راه دل راه خدا
آنچه بینی در کتاب مثنوی است
از کرامات جناب مولوی است
بین چه فرمودست شیخ عاملی
در کتاب خویش با لفظی جلی:
«من نمی گویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر، ولی دارد کتاب»
گفتۀ شیخ بهائی دلبر است
کاین چنین ما را به یزدان رهبر است
عاشقان را این سخن تردید نیست
لیک عاقل را ز باطن دید نیست
گر چه شکر خالص و شیرین بود
با عسل کی شهد آن یکسان شود
گر چه بی خود می کند درد شراب
چون مروق کی کند دل را کباب
گر چه قرآن دلربا و غم زداست
لیک کی مثل علی (ع) ایزدنماست
مثنوی باشد چو قرآن مدل
هادی بعضی و بعضی را مضل
طالبان را بس کتابی رهنماست
اندر آن مستور اسرار خداست
گر سعادت خواهی از من گوش کن
روز از آن ساغر شرابی نوش کن
تا ازآن می مست و مدهوشت کنند
چون خم می نیک در جوشت کنند
زآن شراب ناب درمانت کنند
واقف از اسرار ایمانت کنند
پس از آن می چون صفا یابد دلت
در دو عالم می شود حل مشکلت
زانکه بادۀ حق بود مشکل گشا
خاصه از جام کتابی رهنما
من زدم گلبانگ حق گر بشنوی
رو تو خود بنگر کتاب مثنوی
جمله الهامات دل باشد یقین
حق شاه دل امیرالمؤمنین
طبق قرآن و احادیث رسول
کرده در قلب ولی حق نزول
هیچ می دانی که اسرار ولی
نیست چیزی غیر گفتار علی (ع)
زین سبب فرمود شاه معنوی
در کتاب خویش یعنی مثنوی:
«پس بهر عصری ولیی قائم است
این ولایت تا قیامت دائم است»
این ولی نبود شه ثانی عشر
لیک باشد مرو را نیکو اثر
این شده اندر جهان پیدا از او
اندرین آئینه نبود غیر هو
گر بخواهی گویمت تا کیست او
کل شئی هالک الا وجه هو
من نوشتم آنچه را مقدور بود
گر چه کور از دیدن آن کور بود
هر کسی بیند جمال خود درآب
سنگ سنگی، آفتابی آفتاب
آینه فرقان حق و باطل است
عکس گل گل اندر و هم دل دل است
الغرض اندر کتاب مثنوی
باطن خود بینی ار جویا شوی
اندر آن آئینه می بیند سعید
صورت خود را مصفا و سفید
وندر ان مرآت می بیند سیاه
شکل خود را آن شقی دل تباه
گر به گوش دل ز چاکر بشنوی
باز گویم از کتاب مثنوی:
« ذره ذره کاندرین ارض و سماست
جنس خود را همچو کاه و کهرباست
نوریان مر نوریان را طالب اند
ناریان مر ناریان را جاذبند»
ذرّه کی بیند رخ مهر وجود
کی شناسد قطره ای دریای جود
قطره تا فانی درآن دریا نشد
خویش را از خویشتن جویا نشد
تا نگردی نیک تسلیم خدا
کی بیابی ملک تسلیم و رضا
چند باشی در دو عالم در بدر
آشنا شو با خدا ای بی خبر
گر بدست آری رضای دوست را
یابی اندر دل لقای دوست را
مثنوی الحق کتابی دلرباست
کاندر آن مستور اسرار خداست
گرچه ذات حق نیاید در عیان
لیک اینجا آمده حق بر بیان
جمله اسما و صفاتش جلوه گر
جز حق مطلق نیاید در نظر
همچو قرآن محکم و متشابهات
دارد اما کس نداند جز ثقات
اندر آن وصف جمال است و کمال
اندر آن پیدا جمال ذوالجلال
اندر آن پیدا کمال کردگار
اندر آن پیدا جمال هشت و چار
اندر آن احمد نمودار آمده
اندر آن حیدر بگفتار آمده
اندر آن زهرای عظمی شد پدید
اندر آن باشد همه وعد و وعید
اندر آن وجه حسن روی حسین
اندر آن پیداست راز خاف و غین
اندر آن زین العباد آمد عیان
اندر آن باقر نمودستی بیان
اندر آن جعفر همی دارد ظهور
اندر آن موسی همی دارد حضور
اندر آن ناظم خدای رهنماست
اندر آن ناطق علی موسی الرضاست
اندر آن باشد تقی سلطان جود
اندر آن باشد نقی شمس وجود
اندر آن پیدا جمال عسکریست
اندر آن مهدی خدای دلبریست
اندر آن باشد خصال انبیا
اندر آن باشد کمال اولیا
اندر آن تورات و انجیل و زبور
اندر آن قرآن و آن دریای نور
اندر آن هم آدم و هم شیث و نوح
اندر آن بس داستان نفس و روح
اندر آن عیسی و موسای کلیم
اندر آن داوود و ادریس علیم
اندر آن خضر و سلیمان ودود
اندر آن الیاس و هم ذوالنون و هود
اندر آن نور و شعیب است و خلیل
اندر آن باشد ظهور جبرئیل
اندر آن یحیا و صالح در نمود
اندر آن یعقوب و یوسف در شهود
اندر آن اسحق و اسماعیل راد
اندر آن جرجیس آن شاه رشاد
اندر آن اطوار دل دارد بروز
اندر آن اسرار جان گیتی فروز
اندر آن توصیف اقطاب عظیم
اندر آن الطاف رحمن الرحیم
اندر آن اسرار کار اولیا
اندر آن توصیف مردان خدا
اندر آن توصیف رب العالمین
اندر آن وصف جمال عارفین
اندر آن اسرار دل گشته بیان
اندر آن نور خدا گشته عیان
اندر آن راز فنا دارد نمود
اندر آن سرّ بقا دارد وجود
اندر آن بحث شریعت آمده
اندر آن وصف طریقت آمده
اندر آن نور حقیقت شد عیان
اندر آن سبع المثانی شد بیان
اندر آن علم الیقین مسطور شد
اندر آن عین الیقین منظور شد
اندر آن حق الیقین شد منجلی
اندر آن شد جلوه گر سرّ ولی
اندر آن درج است درس دلبری
اندر آن ثبت است رسم سروری
اندر آن بنموده راه سالکان
اندر آن بستوده راز عاشقان
اندر آن رمز است از توحید ذات
اندر آن بحث است از وصف صفات
الغرض از باء قرآن تا به سین
بینی اندر مثنوی ای مرد دین
از زبانم یار می گوید سُخُن
قطره فانی شد به بحر مَن لَدُن
گر تمسُک کرده ای بر آن کتاب
گنج یزدان را نمودی فتح باب
باز می گویم ز مولانای دین
شهسوار ملک عرفان و یقین:
«جان گرگان و سگان ازهم جداست
متحد جان های شیران خداست»
چون که اول قطب آن آخر بود
سر توحید خدا ظاهر بود
پس بود مولای ما ربّ ودود
مظهر ذات خدا شمس وجود
از جنابش می رسد ما را نوید
کز درش کس را نراند ناامید
هر کسی شد معتکف در کوی او
عاقبت در دل ببیند روی او
بر «کمالش» فضل شایان می کند
بنده اش را جود و احسان می کند