شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
بحر را هرگز مدان قاطع ز جوی
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( مثنویات )
93

بحر را هرگز مدان قاطع ز جوی

بود استادی حکیم و با صفا
داشت شاگردی فهیم و با وفا
گاه و بیگه آن حکیم بی نظیر
بود شاگرد خودش را دستگیر
هر زمان شاگرد را تعلیم داد
گه ورا امید و گاهی بیم داد
مدتی درسش بدین منوال بود
کارشان هر روز قیل و قال بود
روزک چندی که با اینسان گذشت
رفت با شاگرد روزی سوی دشت
از می توحید چون جامی چشید
رخت خود را جانب جانان کشید
مست گشت از جام توحید خدا
گفت با شاگرد سرّی از وفا:
«کانچه هر جا مخفی است و ظاهر است
با زبان دل خدا را ذاکر است
لیک گوشی بایدت از راه دل
تا سخن ها بشنوی از آب و گل
حق به قرآنش وَ اِن مِن شَئی گفت
این سخن را از خلایق کی نهفت
چون شدستی کر تو از باد هوی
لاجرم مخفی شد از تو آن صدا
پس تو اول دفع درد گوش کن
پس ز خمر صوت وحدت نوش کن
گفت شاگردش کجا یابم طبیب
تا مرا گردد شفای دل نصیب
گفت استادش نظر در خویش کن
حق ببین و دفع هر تشویش کن
غیر حق شافی که باشد ای فتی
تا کند درد ترا از خود دوا
پس دوای درد خود در خویش جوی
بحر را هرگز مدان قاطع ز جوی
آب جوی از آب دریا شد پدید
گر چه غافل کور بود و آن ندید
هر کجا که بنگری آن با کمال
در «کمال» خویشتن دارد جمال»