شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
از جلال خود بسوزی خرقه درویش را
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( غزلیات )
11

از جلال خود بسوزی خرقه درویش را

از زبانم می کنی افشا تو سر خویش را
تا بسوزانی از آن رو عاشق دلریش را
عاشقانه بنگری از چشم خود بر روی خود
تا به بهت و حیرت آری عقل دوراندیش را
از جمال خود دهی عشاق را هر دم شراب
از جلال خود بسوزی خرقۀ درویش را
چون تو را دیدند ، دیدند عاشق و معشوق را
کشف کردند آن زمان اسرار نوش و نیش را
از لب عاشق همی بوسی لب معشوق را
قاتل مقتول سازی قاتل بی خویش را
گر بخواهم توبه کردن از می و معشوق و عشق
زاهدا برگو چه آرم پیش حکم پیش را
چون توئی ای جان جانان کدخدای کفر و دین
می کنم قربان به پایت گوسفند کیش را
ای رخت نور بهشت و سنبلت نار جهیم
آبرویت می نشاند آتش تشویش را
ای شهنشاه جهان وی میر اقلیم وجود
دور بنما از ( کمالت ) این کم و این بیش را