شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
قصیده شکوائیه
حاج کمال مشکسار
حاج کمال مشکسار( قصیده ها )
10

قصیده شکوائیه

آن که کرده ادعای رؤیت دلدار ما
در ره عشقش ندیده خونبار ما
آن که هر دم از زبان دیو الهامی گرفت
از جهالت طعنه زد بر آتشین گفتار ما
آن که شیطان جلوه گر شد از وجودش از ازل
تا ابد محروم شد از دانش سرشار ما
آن که چشمش را بلای خودپرستی کور کرد
کی بخواند در دو عالم دفتر اسرار ما
آن که دردریای شهوت غوطه ور شد روز و شب
نارسد هرگز به جنب و ساحل افکار ما
آن که در بازار گیتی گشته قانع بر خزف
مطلع نبود به ارج گوهر شهوار ما
آن که چون خاری به پای جان خلد از روی کین
کی بود شایستۀ بزم گل گلزار ما
آن که چشمش کور شد از ناوک شهوت چسان
کی به بیند یار را اندردلِ غمخوار ما
آن که با نیش زبانش قلب ما را رنجه کرد
خصم جانش باد دائم دلبر قهار ما
آن که با تیغ عنادش گشت با ما حمله ور
باد بر فرقش حسام حیدر کرار ما
گفت رویش دیده ام آری دروغی بس عجیب
هرگز این نپذیرد از تو خاطر هشیار ما
گر تو رویش دیده ای پس از چه رو ای بدگهر
روی می گردانی ازآئینه رخسار ما
چون تو باشی از دل و جان منکر آثار او
کی مزیّن بینی از هر ذره ای آثار ما
گوش کر ، کی از زبان جمله اشیا بشنود
با بیان فاش اندر بندگی اقرار ما
رؤیت دلدار ما با چشم سر مقدور نیست
چشم دل باید که بیند صورت سردار ما
چشم سر چه بود که بیند چهرۀ آن نازنین
چشم دل باشد یقیناً گوهر کردار ما
چون که او ستر حیا را بردرانید عاقبت
ستر او را بردراند ایزد ستّار ما
ای ( کمال ) از درگهش تا کی تظلّم می کنی
نیست غائب از حضورش کمترین گفتار ما