شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
قصه ی گیسو
ابوالفضل حقیقت
ابوالفضل حقیقت( راه محبت )
446

قصه ی گیسو

«دوش در حلقه ی ما قصه گیسوی تو بود»
سخن از صورت و از سیرت نیکوی تو بود
در فضا عطر تو پیچیده بد و مست شدیم
رقص گل بر سر شاخ از خوشی بوی تو بود
تو نبودی و همه مست حضورت بودند
در و دیوار به پژواک سخنگوی تو بود
جورچینی شده این جمع ز عکس رویت
آن یکی خال و دگر گوشه ی ابروی تو بود
من کجا عشق کجا راه به میخانه کجا
برگه ی سبز عبورم ز گل روی تو بود
کودکی هست درونم که تویی مأمن او
جای آن هر شب و هر روز به زانوی تو بود
این جوانان همه پر شور و شر و مست تواند
همت و کوشش شان از قد دلجوی تو بود
رمضان است و رذائل همگی دود شده
پاک شد هر که در این فاصله پهلوی تو بود
نور باریده ز قلب تو به دل های همه
هر چه خوبی است به عالم همه از سوی تو بود
نتوان گفت که دلتنگم و جایت خالی است
هر چه اینجاست یکی جلوه ز الگوی تو بود
هیچ چیز سیهی نیست برون از رخ تو
همه گیسو همه خال لب و هندوی تو بود
تو چه کردی صنما با دل این شاعر خویش
که حقیقت همه ی عمر غزلگوی تو بود