شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
ایهام
ابوالفضل حقیقت
ابوالفضل حقیقت( غزلیات تازه )
466

ایهام

من امشب باز چون هر شب به روی بام می آیم
به دستی شاخه ای نرگس به دستی جام می آیم
ببارد نم نم باران و من هم مست و دیوانه
ز عطر کهگل نمناک و خشت خام می آیم
برای دیدن رویت دلم یک ذره از دیشب
به بوی یاس موهایت به استشمام می آیم
تو هم آهسته و دزدانه می آیی به مهتابی
من از زلف پریشانت چه ناآرام می آیم
تو دلخور زانکه رویت را به مه تشبیه کردم من
پشیمانم، برای رفع این ابهام می آیم
کنون آماده ی مرگم ولی با این خیالی که
مرا با حلقه زلفت کنی اعدام می آیم
تو رفتی و تمام خانه ها... در طرح تفصیلی
نفهمیدی که بعد تو چه نافرجام می آیم
نمانده هیچ اثر از آن محله بعد نوسازی
ولی من سالها هر شب به پشت بام می آیم
به دل از آسمان آید ندایی که بمان با او
به امیدی که آید تا ابد الهام می آیم
حقیقت بود رویایی که می دیدم به بیداری
برای شرح و تفصیل همین ایهام می آیم