شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
بخش ۴۷ - مسئلة فی التوحید
خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری( طبقات الصوفیه - امالی پیر هرات )
42

بخش ۴۷ - مسئلة فی التوحید

شیخ الاسلام گفت: قدس اللّه روحه: کی جنید گفت: سی سالست، که بر توحید چیزی نگفته‌ام، حواشی آن می‌گویم شیخ الاسلام گفت: دو تن دو سخن گفته‌اند: یکی جنید که گفت: که علمست که سی سالست که بساط آن بر نرشته‌ان، و مردمان از حواشی آن می‌گویند یعنی علم توحید. من هیچ ندانم که وی چه می‌گوید؟ که علم توحید را در هیچ بهرهٔ نیست. ددیگر بوبکر کتانی٭ می‌گوید که علم تصوف کمینه آنست، که تو در نیابی، این نیکو گفته‌اند
و هم جنید گفته است، که صوفی را سخن نیست. و هم جنید گوید: که هیچ قوم این قوم را بنه بینند، این قوم نهان بینند، خاصگان را جز خاصگان نشناسد
جنید گفت فرا شبلی٭ یا شبلی؟ فرا حصری٭ گوی که همه سخنان در گوش شود، و این در جان شود. شیخ الاسلام گفت: دانی چرا؟ غایب گوش دل ایذ و غایت جان دوست.
شیخ الاسلام گفت: کی بوعبداللّه سعید کلاب، بزهد نوم بیرون کرده بود بکلام خود. ویرا گفتند: چرا بر صوفیان چیزی رد بیرون نکنی؟ گفت من ایشانرا علم نشناسم. ویرا گفتند: اینجا پیر است استاد، و سرهٔ ایشان ایذ، و ویرا علم است و اشارت بیرون علم عالم. وی بیامد و سخن جنید بنشیند. و از وی سوالها کرد و جواب داد و برخاست شاگرد را گفت: که اگر در روی زمین قومست کی کلام ما بر ایشان برناید اینان‌اند، و علم ما رد کنند و کم آرد، علوم اینان است.
عبداللّه سعید پرسید از جنید: که توحید تصوف چیست؟ جواب داد، در نیافت، این سخن بگفت: اثبات القوام واسقاط الحدث، و مهاجرة الاوطان، و مفارقة الاخوان، و ترک الاعراض، و ترک جمیع ما علم و جهل.
گفت: نشان توحید چیست؟ گفت: آنچه بود هست کردن و آنچه پس از آن آوردند بیفگندن، و از خاندان هجرت کردن، و از کسان خویش، فرا بریدن.
و سئل الشبلی ٭ عن التصوف قال: محو و البشریة و تعظیم الربانیه. و قال الشبلی للغلام الخراسانی: یا غلام اجهدان لا تخلو من قدیم، و ما لم تزل به قبل ان تکون مالم تزل و قال البصری ٭ ان علیک یاولی الامر الانفراد، ثم نزورون الشیوخ من العارف‍، ثم یقفهون علی التفرید باسقاء المدثان.
از شیخ بوالحسن سیروانی ٭ پرسیدند: که تصوف چیست؟ گفت: الانفراد و الافراد یگانه داشتن همت و یگانه زیستن از خلق.
و قال شیخ الاسلام قدس اللّه روحه: لا تثبت التوحید الا علی قدم القدم، لا یقدم التوحید، الا علی قدم القدم تذکار اولیت، اشرافست و اطلاع بر قعر توحید بود. او یاد دار که او بود جز ازونه، بقعر توحید دیدی، کان اللّه و لم یکن شیئا غیره، مطالعت اولیت سر همه رشد ایذ، معرفت سبق سر همه هد ایذ وقت تماحره است کار از ازلست فردا بر تو حجتست، صوفی بمنزل رسید برسید از سیل چه نشان دهد که بدریا رسید، ار دریافتی سخن پرسید و سئل الجنید عن التوحید فقال: معنی یضمحل فیه الرسوم، و یندرج فیه العلوم، و یکون اللّه کما یزل. و قال رویم ٭ التوحید محو آثار البرشیة و تجرد الالوهیة. فالوحدانیة بقاء الحق و فناء کل مادونه.
و سئل الحلاج ٭ عن التوحید فقال: افراد القدم عن الحدث و قال شیخ الاسلام «قدس اللّه روحه: التوحید نفی الحدث و اقامة الازل. و قال:» التوحید تنزیه اللّه عز و جل عن الحدث و قال انواع التوحید ثلثة: توحید الشواهد. و هو افراد الصانع و توحید المعاملة و هو اسقاط الاسباب، و توحید الاسرار و هو تجرید القدم.
توحید الاقرار: فمن بکفر بالطاغوت. و وحید المعاملة: بیده ملکوت کل شی و توحید الذکر و الرؤیة: و مارمیت اذرمیت: و توحید الخاص: ان لیس غیره احد.
اثبات معلومات در توحید، کفر تر از آن ایذ کی اثبات مجهولات همه چیزها. عبارت آسانست و یافت دشوار.
«در توحید یافت و بود آسانست و عبارت آن دشوار» توحید بواحد قایم نه بموحد. اشارت در ملکوت مندرج، و اسما در صفات در ذات مندرج.
توحید سه است: خلع الانداد بزبان گواهی دادن که یکی و در دل یقین دانستن. و توحید مبلغین: طرح الریاسه، کی همه مقصود آن تو کنی. توحید مهین: آنست که جریک نبود، معروف بود عارف نبود، مقصود بود قاصد نبود. موحد آنید که او را جز ازو نبود‍، تا آنگاه که این خود نبود خود همه او بود.
توحید خود علتست، وحدانیة، نه علتست. حدث با توحید کی آید تجلی در سلطان معرفت جز یک فرا دید ناید دیگر همه بهانه ایذ، مستغرق در توحید موحد بود، هر که طالب ازلست متلاشی وفائی در اولست. الاشارة فی التوحید کفر، والی التوحید جحد و عن التوحید توحید تصحیح التوحید بغیر التوحید جحد التوحید.
یا حفص گفت: توحید بتمییز از اللّه بیزار شدن است توحید خاص در یک رسیدن است توحید خاص خاص در یک پرسیدن است بی‌پیوستن.
با یعقوب سوسی ٭ گوید: هر که در توحید سخن گوید بتکلف، مشرک است. توحید چیست؟ ان لا قیل و لا قال ولاند والا امثال و لا ارتسام و لا حال، بل لم یزل و لایزال.
عیار توحید از عقل بیرونست عین توحید از تو هم مصون است، حادث درازلی گوم است ازلی در حادث میراث مطهر است نه وارث الشریعة کلها الخلاص من الوعید، الحقیقة کلها بتصحیح التوحید
علم حقایق پنج است: علم اشارات و علم حقیقت و علم حقیقت و علم محبت و علم معرفت وعلم توحید. علم توحید چه بود؟ خدا و بس، دیگر همه هوس، غیر او همه ناچیز و ناکس، علم توحید است و عین توحید و جمع توحید و وجود توحید و بجز توحید و حق توحید توحید همه بیکار است بل که وحید است. تصحیح توحید، بغیر توحید جحد توحید است.
مردان این علوم باز گویم: مرد اشارت برداشته مرد حقیقت وابسته مرد محبت سوخته مرد معرفت بشسته مرد توحید بزدوده.
عبارت بازگویم: از اشارت آرزومندی، از حقیقت بی‌قراری از محبت شوردگی، از معرفت پیوستگی، از توحید پرسیدنی.
هنگام باز گویم: اهل اشارت کی باشی؟ که انس با جنس خود بود اهل حقیقت کی باشی؟ که از زندگانی نفو باشی. اهل محبت کسی باشی؟ که بجان بجنگ باشی. اهل معرفت کی باشی؟ که باوصال دست در دست باشی. اهل توحید کی باشی؟ که از خویشتن بخویشتن، خویشتن را گوم باشی.
تاریخ باز گویم. اشارت از بشارت فاحقیقت. از اصطفا صفوت فامحبت. از دیدار و مشاهدت فامعرفت. از استغراق حضرت فاتوحید. از ازل محض فاطمع.
طمع بگویم: اشارت آن وقت یاوی که مهر از خود سیر آیی! حقیقت آن یاوی که غیر را انکار کنی. محبت آن وقت یاوی که مهر از خود برگیری معرفت آن وقت یابی که از خبر برگذری. بتوحید کی رسی؟ کی باک برسی «علم عادت شوید و معرفت رسم، و محبت علت و حقیقت تفرق، و توحید رسوم، و او جز ازو تا آنگاه که مرد بتوحید صوفیان نرسد، از گوری درو شاخست توحید صوفیان آنست دیده جز یک نه بیند، دل جز یک نداند. جز یک در علم ناید توحید صوفیان که بغایت رسد، زبان گنگ گردد» گر اثری گویی زبان ناطق گردد. در توحید صوفیان عبارت عدوان است، اشارت فربت است، قصد طغیانست، طلب نشانست، دعوی بهتانست.
توحید عام چنین است، آن صوفیان خود جز ازو نیست. توحید خاص خاص چیست؟ حکم اوست و فنای این در علم و عنایت او و تلاشی این در حکم و انابت اوست، و فناء این در نیابت او، من صحیح التوحید بجهده اقبح التوحید بجحده. لیس العبارة عن التوحید علم معلوم، و لا علی الصمدیة رسم مرسوم والناس فی نادیته ینهون،و عن وادی الظنون یومون، و الی غایات المواجید بشیرون و بمجهود السعایات راضون.
عبارت از توحید گریخت است از توحید، اشارت از علم توحید جحود است از توحید، توحید معلوم کردن بمخلوق، کفر است. مخلوق کیست؟ بتوحید واحد اهل است، در توحید فرق میان واحد و توحید کفر است. بیرون آمدن از توحید قطیعتست. توحید و تزین بتوحید الحاد است. دلیری در توحید بر اللّه شوخیست. عبارت در توحید نه توحید است. حکمت در توحید، ضد توحید است. از شهادت تا مشاهدت پس دور است.
او که می‌گوید: که بتوحید پیوست از خود برست، او که می‌پنداشت: که توحید یافت او از خود برتافت. او که پنداشت: که او را دید از خود ببرید، او که پنداشت: که به او پیوست، او از خود برست، که سبق او راست. تو که می‌جویی؟ که او بتو نگفت بمهر چه؟ تو چه می‌گوئی؟ که یگانه ویکتاست در گفتن، تو که بگفتی که ای؟ فماذا بعد الحق الا اضلال.
پس یک هست چه بود؟ مگر نیست، پیش از همه چیز او یکی بود، بهیچ چیز دونشد. الا کل شیٔ ما خلا اللّه باطل هرگز کس گفت کی یکی، مگر آن یکی، آنکس که گفت یکی، او نبود آنجا او بود که می‌گفت که یکی. واحد که بود؟ تو واحد از عدد همی درست کنی، از احد می درست باید کرد، تو می‌گوئی که دوم نیست معدود، رسم هم نیست محدود، همه اوست و شاهد و مشهود، محقق برسم ایذ راست اما در حقیقت نیست برسوم هست است، اما در اصول نیست آب و گل برجاست. اما آب و گل نه برجاست، در عدد هست است، اما درآمد نیست. قیمت در برابر دیو برجاست، اما در برابر حق نیست، از علقه و نطفه هست است، اما در دیدهٔ تحقیق و ازل بین نیست، ار دو روا بود، صدهزار روا بود، وحدانیت عدد تباه کرد و فردانیت حدود نیست کرد، و حقیقت رسوم بشست و هستی او بحقیقت، هیچ بنگذاشت، از حقیقت نه دهن از دهن شنود که روح از روح شنود روح هم بهانه، بل که حق از حق شنود، از حق حراز حق نشنود، بحق جز از حق نگوید. اما ببهانه می‌سازد جای، ای من غلام آن جای!
هرکه از توحید بخود گفت، نه از توحید گفت توحید توئی! یگانه دو گانگی برگرفت، جان در توحید شرکست، زبان و دل به بیهودگی برآمد نیست، نابوده با هست بوده، در توحید حروف حجابست، رسوم از معلوم نه نایب است، رسوم در معلوم علت است، از عین توحید جز بعلت عبارت نتوان، آنچه گوید آن در دیدار است و حق در گفتار و علم و سخن نه آنست، حقیقت آن او است عبارت نه اویذ، زبان دران هیچیز است و عبارت خجل، آن نور است از آنجا نه کسب است از ایذر، بدیهه هیئت است ناگاه نگرد،‍‍‍ تا اولیت غرق گردد در بحر وجود. الا کل شیٔ ما خلا اللّه باطل.
مصطفی نوفاله. انگوید که باطل، صدو بیست و چهار هزار پیغامبر را نگوید که باطلست. آن چیز دیگر است، آن وقت دید بعین توحید ازل افتاده بود، جز از حق دردیده نامد، و این محقق که من ترا می‌گویم، که جز از یکی نیست: نه آنست که همه مشاهدات او ایذ آن آنست که نور یافت دل عارف، ای دران نور او دید، آن نور از همه دیده ورها، حجاب بود، جز ازو نماند. نور تاوید که دو گیتی دران نور گم گشت، و حق بخودی خود معلوم گشت. باید که این ترا دیده‌ور شود، نه علمی و کسبی، تا آنگاه حیوة شود، و آن خود نه بتست، کش بتو عنایت بود، و ترا در پذیرد. نور اعظم در تو تاباند، تا همه از تو بیفتد و گم گردد.
توحید یادیست از حق، راجع باخلق، - قایم نبود مگر بحق و این عبارت هم علتست لکن مظطر شد بآن، و عاجز از عین آن، و معرفت این همه علتست، لکن عین توحید بمحو آنست، آن وقت که لم بکن در سر لم یزل شود، و باد حقیقت ببهانه ببزد دریای ازل ببهانه غرق کند، و تجلی اعظم گوید آب و خاک را: که ورای که اول بود ای، صفت صفت ازان تو می‌کاهد، و از قدس صفت صفت از ان خود بنیابت می‌نهد، تا بیکاری می شی و بی‌خبر، از خویشتن بیگانه می‌شی، تا چنان نازک شی، که پوست خود بر نتابی، و با کس نیارامی، و از کس نیاسابی، مگر بزرق و دروغ.
تن عاریت، و دل غربت صفات نفسانی از تو می‌ستاند پاره پاره، و صفات روحانی و نعوت قدس، بآب قدس شسته، و بر حضرت گذرانیده بآن تو می‌نهد، یمحوا اللّه ما یشاء و یثبت
چنان گشتند که بودند، پیش ازان که بودند، ایشانرا نه با ایشان نمودند، و نه خلق نمودند، درآمیختند با خلق، مگر بینالودند راست. در تلبیس بنه فرسودند هم بآن هست هستند امروز، که اول بآن هست بودند. ازان تو می‌فزود، و ازان رهی می‌کاست، تا آخر هم آن ماند که اول بوده راست، گفت: کنت له یسمع بی الی آخره... و مارمیت اذ رمیت و لکن اللّه رمی هو الاول والآخرو الظاهر والباطن.
مراتب التوحید خمس: علم التوحید و عین التوحید، و وجود التوحید، والفنآء فی التوحید، واندراج التوحید فی التوحید.
اما علم التوحید: مایرد به عن کشف قایم بدلالة فطرته ینتهی الیه علم السمع، و هذا علی الدرجات لاهل الخبر. و اما عین التوحید: ما ینتهی الیه غایة ذوق الشهود، و یصح فیه مطالعه الکشف و ینقطع فیه سبل التفرق و الالتفات الی الشواهد. و اما وجود التواحید: فالخروج عن حدود الشواهد، الی محض الشاهد الازلی. و اما الفناء فی التوحید: فالصعود عن لسان الا شارة والتحقیق بحقیقة الحق. و اما اندراج التوحید فی الواحد فاستغراق ما لم یکن فیما لم یزل.
لسان توحید بر پنج ترتیب است: علم توحید زاد مرید، است و عبارت ازعین توحید بتفرید است و اشارت از وجود توحید بعید است، و تصحیح توحید بجز از اندراج توحید، در توحید، جحد توحید است. علم بی عین هذیانست، و عین بی‌وجود بهتانست، و وجود بی‌فنا بر کرانست، و فانی در توحید خویش زیر تاوانست، واندراج توحید در توحید کجاست کارانست
وانشد لنفسه
یا واحدا لم یقم توحیده احد
انت الوحید و انت الواحد الاحد
ان الذین یتهم توحید قصدوا
من حیث ماقصدوا توحیده جحوداً
توحیدمن صحح التوحید عن صدد
دون الطریق الی توحیده صدوداً
و له ایضاً
یصحح التوحید عن صدد
ویلحق الا حداث بالازل
یکیل ماءالبحر فی مثل
و یزین عین الشمس فی مثل
ما وحد الواحد من واحد
اذکل من وحده جاحد
توحید من ینطق عن نعته
عاریة ابطلها الواحد
توحید ایاه توحیده
و نعت من ینعته لاحد
وایضاً له
عجز الشهادة واشواهد
عما شهودک والمشاهد
و بقبت وجدک واحداً
احداًو تجلیک واحدا
کل شی هالک الا وجهه کل من علیها فان و یبقی وجه ربک فماذا بعد الحق الا الضلال و قل جاء الحق و زهق الباطل.
شیخ الاسلام گفت قدس اللّه روحه، کی جنید ٭ گوید: کی مردمان پندارد، کی من شاگرد سری سقطی٭ ام، من شاگرد محمدعلی ٭ قصابم که از وی پرسیدم که تصوف چیست؟ گفت ندانم. لکن خلق کریم یظهره الکریم فی زمان کریم، من رجل ظریف و نیکوست اول گفت ندانم، پس گفت: لیکن خلق است کریم، ظاهر می‌کند آن کریم، در زمان کریم. از مرد کریم، میان قوم کریمان. واللّه تعالی داند: که آن خلق چیست؟
قال شیخ الاسلام کرم اللّه وجهه: الحق اذا صافی عبداً ارتضاه بخالصة وعده من خاصته القی الیه کلمة کریمة من لسان کریم، فی وقت کریم، علی مکان کریم قوم کرام.
«الکلمة الکریمة» سخن بی‌نیاز بپرورده، و پس بناز بشسته، در حضرت بیاراسته، و آنگه تازه بدست بی‌خودی از حق فرا ستده، و بقمع گوش آسوده، بر دل تشنه بگذرانیده، و بجان فرا ازل نگران رسانیده، سخن از دوستی و از دوست نشان، و تشنه را شراب، و خسته را درمان. شنیدن را آسان، و از رستن ناتوان.
دخولک من باب الهوی، ان اردته
بسیر، ولکن الخروج شدید
من لسان کریم: از زبان، چه زبان؟ از حق ترجمان، و برنامهٔ صحبت عنوان، نه گوینده درانست و نه زبان. سخن همه بگوش شنوند و آن بجان.
فی وقت کریم: در چه زمان؟ در زمان که جز از حق یاد نیست درآن، و گذشته عمر خجل است از نیکوئی آن و عمر جهانیان از آرزو گریان
علی مکان کریم: جائی که نه دل پرگنده و نه زبان خواهنده، و نه مستمع باز نگرنده.
بین قوام کرام: نزدیک محقق گویان، و مستمع سوزان، و ناظری پرسان شیخ الاسلام گفت: که شیخ بوبکر کتانی ٭ از هزار تن پرسید: که تصوف چیست؟ همه جواب داده‌اند: کی خلق بسینه کس. گفت چند پرسی هر که بر خلق بیفزاید، بر تصوف بیفزوده باشد.
شیخ الاسلام گفت: که اللّه داند کی آن خلق چیست؟ شیخ الاسلام گفت رضی اللّه عنه: کی بوعبداللّه با کو شیرازی ٭ گفت، کی بوطیب فرخان ٭ گفت، کی محمد بن فرخان بن روز به السامری، بسامره بغداد گفت که جنید گفت: لا یضر نقصان الوجد، مع فضل العلم لان فضل العلم اتم من فضل الوجد. انشدنا الامام لنفسه:
الوجد بعد وجود الحق بهتان
والذکر دون جحود الذکر نسیان
قدکان یحجبکم علمی فاظهر کم
علمی، بان علومی فیک حسبان
شیخ الاسلام گفت: که آن علم این کار است