شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
بخش ۳۵ - فی مناجاته
خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری( طبقات الصوفیه - امالی پیر هرات )
45

بخش ۳۵ - فی مناجاته

کوه آتش می‌بینیم زده دریک نفس، یا فریادرسی، یا رفتم ای فریادرس!
بقعر دریا رسیدم بیک نفس، یا تو گوی که برای! یا نه دیگر نیست کس نفس را فرا نیافته از پیش و پس، و آن نفس نیست گشته و بس وله
سفن الوجه التی! بصرتم
فی الهوی غرقها بحر الوجود
وطف العارف مرتاحاً علی
لوح ما عاینه موج الشهود
٭٭٭٭
تحیرت فیک خذ بیدی
یا دلیلاً لمن تحیر فیکا
٭٭٭٭
نادیت فی بحر الهوی
من اخذ به بید الغریق
شیخ الاسلام گفت: سبحان اللّه! نه جهانی بود پرحیز و پرمکس و آن همه نیست شد در یک نفس. عارف در مقام بداشته، و بروز و زمان افتاده، این جوانمرد ار سخن گوید مسرف گردد، وار خاموش ایستد مشرک گردد. و ارشاد بود مدعی بود، و اگر بگردد منافق گردد، وار نیارد در تفرقت افتد، و ارشاد بود، از خود نشان دهد.
وار ازو گوید بفردانیت در اشارت مشترک گردد. وار بصفوت سخن گوید با بطال آب و گل معطل گردد، وار نشان و واسطه رد کند، ملحد و جاحد گردد و ار در واسطه بندد، اصل را منکر گردد وار واسطه رد کند، زندیق گردد.
وار راز دهد مدعی گردد، وار خاموش ایستد ناشی گردد «وار بگرید منافق گردد» و اگر بخندد و از خود نشان دهد متفرق گردد، و اگر گام باز پس نهد محجوب گردد، و اگر گام فرا پیش نهد، در حیرت غرق گردد. پس عافیت او در آنست: کی بس نبود، و از آنست کی نمی‌بود. ار دعا کند گویند دعویست، وار خاموش نشیند گویند که غفلتست، چون کند کی گویند حقیقت است؟
شیخ الاسلام گفت: کی بواسحق ترازو گر گفته: که سهل محمد سهل گفته در مناجات خویش: الهی! ارت بشناسم حیران کنی، وارت نشناسم ویران کنی، وار قصد تو کنم، بر من تاوان کنی، وار باز گردم بیقرار کنی، درماندم در تو، هیچ ندانم که چون کنی؟
بوبکر کتانی ٭ گوید، کی حمزهٔ بغدادی گوید، که اللّه تعالی می‌گوید: واعرض عن الجاهلین و نفس جاهلترین جاهلانست، سزا تر آنست که از وی اعراض کنی.
بوحمزهٔ بغدادی جان می‌کند. شاگردان شهادت بر وی عرضه کردند، گفت: شناخته‌ام وقتی بوحمزه در بغداد از قرب اللّه چیزی می‌اندیشید، از خود غایب گشت، همچنان فرا رفت ایستاده، چون یا خویشتن آمد، خود را در میان بادیه زیر میل در دید.
شیخ الاسلام گفت: که این مه است از آن شیخ علی سقا. که در بادیه از قرب اللّه تعالی چیزی می‌اندیشید، از خود غایب گشت، چون باخود آمد، سیزده روز بگذشته بود ویرا گفتند: که از چه بجای آوردی که چندین روز بگذشت؟ که کسی نبود که ترا بگفتی. گفت: چون پیش ازان که غایب گشتم از ماه سیزده روز مانده بود، چون با خود آمدم ماه نو دیدم، دانستم که چندان گذشته بود.
و قال ابوحمزه: حب الفقراء شدید ولا یصبر علیه الا صدیق.
شیخ الاسلام گفت: که شیخ حمزه شکم گرسنه در بادیه رفتی می‌گفتی: که شکم سیر از معلوم است. و هو: