شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
بخش ۱۵۹ - و من طبقة الخامسة ایضاً ابوعبداللّه الخفیف
خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری( طبقات الصوفیه - امالی پیر هرات )
38

بخش ۱۵۹ - و من طبقة الخامسة ایضاً ابوعبداللّه الخفیف

بوعبداللّه خفیف شیرازی است شیخ الاسلام گفت: محمد بن خفیف بن اسکفشار الضبی بود کنیه ابوعبداللّه بشیر از بوده پیوسته و ما در وی نشاپوری بود و وی شیخ المشایخ بود در وقت خود و امام بود. ویرا شیخ الاسلام می‌خواندند. شاگرد شیخ بوطالب خزرج بغدادی٭ بود، رویم دیده و کتانی و یوسف حسین رازی و وبالحسین مالکی و بوالحسین مزین و بوالحسین دراج٭ و صحبت کرده با طاهر مقدسی و بابو عمر و دمشقی٭ و از آن و از دیدار مشایخ مرزوق بود، و عالم بود بعلوم ظاهرو علوم حقایق، نوری بوده نور غیر مخلوق گفتید.
شیخ الاسلام گفت: که هیچکس نیست، که او را دین علم چندان تصانیف است که وی را. اعتقاد پاک و سیرت نیکو بود و شافعی مذهب بود واشاگردان دولتی و مرزوق و ایام موافق و دولتی. در سنهٔ احدی و سبعین و ثلث مائه برفته.
شیخ الاسلام گفت:‌که ازو دو سخن دارم مه که کرا کند که باز گویند. یکی آنک از و پرسیدند: کی تصوف چیست؟ گفت: وجود اللّه فی حین الغفلة، یافت حق در وقت غفلت، ددیگر سخن آنست که ویرا گفتند: عبدالرحیم اصطرخی چرا باسگ با نان بدشت می‌شود و قبا می‌بندد؟ گفت: یتخفف من ثقل ما علیه، گفت: میشود تا از آنک درانست دمی زند تا از بار وجود سبک‌تر گردد.
شیخ الاسلام گفت: که در وجود خواری و لذت نبود،
که در وجود صدمت بود وشکستن. که دران حواس مرد برسد وانشد نا للمجنون او لغیره
ارید لانسی ذکرها فکانما
تمثل لی لیلی بکل مکان
بهانه بجویم که ترا فراموش کنم، تو دریا آیی، بهانه گریزد میگریختم نرستم. ای من فدای او کش بستم.
شیخ الاسلام گفت: که بوالحسن بشری سجزی مرا گفت که شیخ سید گفت بوعبداللّه خفیف که منی بیفگندن «در شریعت» زندقه است، و منی کردن در حقیقت شرک.
شیخ الاسلام گفت: که شیخ بوعبداللّه باکو٭ گفت: که از شیخ بوعبداللّه خفیف پرسیدند: که تصوف چیست؟ گفت تصفیة القلوب عن موافقة البریه و مفارقة اخلاق الطبیعة و اخماد صفات البشریة و مجانبة دواعی النفسانیة و منازلة صفات الروحانیة «والنطق بالعلوم الحقیقة واستعمال ما هو اولی علی السرمدیة» والنصح لجمیع الامة والوفاء اللّه علی الحقیقة و اتباع الرسول فی الشریعة.
شیخ الاسلام گفت: که بوعبداللّه خفیف بکودکی و جوانی در مسجد بودی بشب.
وی گوید: کی شبی نشسته بودم، باران می‌آمد و چراغ بمرده بود کی در مسجد کوفتن گرفت. خادم فرا نشد، دل من تنگ شد فرا شدم و در باز کردم. شیخ بوالخیر مالکی بود وقتی دیگر این حکایت بکرد شیخ الاسلام بجای بوالخیر مالکی شیخ حکمی گفت از مشایخ آن دیار بود، درآمد بنزدیک من بنشست، از هیبت او پر شدم، از ار باز کرد و طعام بران. گفت: بخور، من در وصال بودم، از بیم وی نیارستم گفتن که در وصالم. لقمهٔ در دهان نهادم. در میان خوردن گفتم ایها الشیخ! سوال دادم. گفت: بگوی. گفتم متی یطیب العیش مع الحق گفت: اذاسقط الخلاف پس گفت کل کل بخور!
شیخ الاسلام گفت: از شیخ با حامد دوستان پرسیدند بمرو که: متی تسقط الحشیة؟ گفت: اذا قدمت الصحبة سقطت الحشمة. این حکایت بوسعد مالینی آرد ازوی.
شیخ الاسلام گفت: که بوعبداللّه خفیف را هنگامی با شیخ موسی عمران جیرفتی خویسه افتاده بود، نامه فرستاده بوی یا پیغامی«بجیرفت» که من در شیراز هزار مرید دارم، که از هر یکی هزار دنیار خواهم شی رازمان نخواهند موسی عمران جواب باز فرستاد که من در جیرفت هزار دشمن دارم، که هر که بر من دست یابد مرا تا شب درنگ ندهند «و زنده، بنگذارند» صوفی توئی یا من؟
شیخ الاسلام گفت: که شیخ موسی عمران جیرفتی سید بوده «به جیرفت» پیر شیخ بوعبداللّه طاقی٭ بود طاقی شاگرد وی بود و باوی صحبت داشته بود.
شیخ الاسلام گفت: که میان خواجه علی حسن کرمانی بکرمان خویسه افتیده بود با خلیل خازن وی نامه بخواجه علی فرستاد و دران نوشت که تو از بام تا چاشتگاه می‌دارو و شربت و گوارش خوری تا چیزی یا طعام نیک، خوش بتوانی خوردن یعنی از تنعم و مرا از بام تا چاشتگاه گرد بر باید گشت تا چیزی یابم که بخورم صوفی توئی؟ یا من؟ می طعنه می‌زدند و نمی‌پسندیدند قبول جستن و داشتن مشایخ، از بس غرور و زهر هر که که درانست، که ایشان مایهٔ تو خورند و این نفس رعنا را معجب کنند، تا از حد خود در گذرد، تا از حد خود در گذرد، اگر اللّه نگوشد، و این عقبه عظیم است این قوم را. شیخ سیروانی گفت: که آخر ما یخرج من قلوب الصدیقین حب الریاسة یعنی هرگز بیرون نیاید مگر با مرگ. این جاه و قبول جستن چیزی خوش است، و همه خلق آنرا جویان با چندان آفت که درانست و شغل. و گفته‌اند بزرگان: الشهرة فتنة وکل یتمناها، والخمول راحة و قل من یرضها.
سفینان عیینه گوید امام فقهاء مکه استاد شافعی واحمد و جز ازو: که سفیان ثوری را بخواب دیدم، کی در بهشت از درخت بدرخت می‌پرید و می‌گفت: الحمداللّه الذی صدقنا وعده پس بمن نگریست و گفت: الحمدللّه الذی صدقنا وعده پس بمن نگریست و گفت: پسر عیینه! چنان کن که تراکم شناسد و مردمان و کم پدید آئی که من گروهی بدیدم، کی انگشت نمای خلق بودند یعنی به پارسائی و نیک مردی، بیشتر هلاک گشتند، و در سر آن شدند، بنزدیک همه خلق آن مه باشد، که قبول دارد و جاه و دنیا دارد و بنزدیک اینان اومه بود کی درویش‌تر و غریب‌تر و بیکس‌تر و مفلس‌تر و بی‌جاه‌ و بی‌قدرتر و مهجورتر. و در کار دنیا ضعیف‌تر و بیچاره‌تر. که کار اینان بضد همه عالمست. مایهٔ این قوم او ایذ و وطن او غربت ایذ و نیاز وافلاس دکان او ایذ. و نیستی اینان هستی اینان ایذ.
شیخ الاسلام گفت: که میره از نشاپور پیر بوده از صوفیان، سید ملامتی به نسارفت بزیارت یا بکاری، و یک خادم باز و و آنجا ویرا قبول بخاست عظیم و مریدان بسیار پدید آمد. ووی ازان رنج می‌بود و شغل دل فزود خواست که برود، چون بازگشت، خلق عظیم با وی بیرون آمدند «و یاوی فرا رفت استادند» پرسید از خادم که ایشان کیاند؟ گفت: بخدمت تو می‌آیند. او صبر کرد، چیزی نگفت تا ببالاء آمد بسر راه، وی رسید فرا بالا و بادمی جست بزور، وی شلوار بازکرد و بول کردن آغاز کرد و می‌فاند تا همه جامهاء ایشان پلید گشت و آن خود، آن قوم گفتند: احسنت اینت شیخ اینت معاملت! همه منکر از وی بازگشتند. و وی یک مرید داشت که باوی بیرون آمده بود، پس وی می‌یفت دل پرانکار، که این چه بود که وی کرد؟ قوم مریدان را ارادت تازه و نظرهاء نیکو باوی می‌آنید تبرک و خدمت را نگر که او چه کرد؟ میره می‌رفت تا آب آمد وی رفت همچنان با مرقع و جامه دران آب، و خویشتن بشست، و بیرون و فرا رفت ایستاد و روی باز کرد، خادم را گفت: نگر کی انکار نکنی، که آفتی بدان عظیمی و فتنه و شغلی بزرگ، باین مقدار بولی از خود باز توان کرد و آن بآب پاک گشت، چرا مؤنت آن باید کشید؟ چه بکار آیند، جز از انک مردم، رعنا و معجب کنند، و از مایهٔ مردم خورند، و شغل دل افزایند. و آن قبول پیش از عیب باشد، چون عیب اندک پدید آید، یا کاری نه بر مراد ایشان، همه منکر کردند.
شیخ الاسلام گفت: که دانی که او آن چرا کرد؟ از شادی آن که ازیشان آمده بود، آن برو واجب شد. اگر در خشم شدی ازیشان اگر ایشان کافر بودندی اللّه ایشان را همه زاهدی دادی.
قال علی بن المولد: رایت فیما یری النایم، اخی ابا اسحق فقلت له اوصنی و قال: علیک بالقلة و الذلة الی ان تلقاء ربک. و گفت: چکار است درزی را باتبر هر کس را کار خویش، و هر درخت ببار خویش، شیخ الاسلام گفت: که قبول پس آن باشد کی عیب تو بداند. آن نه قبول بود که عیب اندک پیدا شود، انکار آرد، که آدمی محل عیب است. نگر قبول دادی بپا کی و بی‌‌عیبی و راستی، که چون نقص پدید آید، برسد که فریشتگان معصوم‌اند و مقدس، و آدمی معیوبست و ظلوم: و همه عمر مراعات می‌باید کرد و خدمت و شیخ بر می‌باید چید که مرید من ایذ تا وقت زکاة چیزی از مال خود بده ذل ترا دهد، پس تو مرید اوای، نه او مرید تو. مرید تو آن بود که او آن کند، که تو باید، و علم خود ورجهل تو بنهد، و پسند خود در ناپسند تو بذارد و خوش آمد خود درنا خوش‌تو گم آرد و صواب خود در ناصواب تو صواب انگارد، و قبول از اصل دارد نه از فرع. از باطن و مایهٔ سری بتو نگرد، نه بفعل و معاملت تو. و عیب تو بگذارد. مگر در شرک وانخرام، که آن بابی دیگر است، و آنجا فرا صحبت نبرد، که اصل عقید تست، و طریقت که مرد برانجا بگذرد بعمدا یا بدعوی اباحت، تو باید که بروی براه عقیدهٔ راست و استقامت نیکو، و از آنجا فرا باوی یک قدم فرا ننهی، تا آنگاه کی وی بر راه آید ار خود آید ویرا فرو گذاری موقوف، مگر که خطائی بود یا تلبیس یا جرم یا ندامتو اضطرار. که خلق مضطر و مقهور و مجبورند زیر حکم، و قضاء حق تعالی می‌راند هر چه خواهد برانک خواهد، و مراد او دران او داند، و ازو فرا خلق او نگری تا خصومت بریده گردد، مگر حکم شرع در پای آید که فرا قدم فرا نتوان نهاد بضرورت. واللّه المستعان و علیه التکلان و نسئه اللّه العافیه والسلامة فی القلب و هو مقلب القلوب و الابصار و نعوذ باللّه من الفتن کلها، ظاهرها و باطنها، یا مقلب القلوب ثبت قلوبنا علی دینک و طاعتک و سنة رسولک، و علی طریق حقیقتک واجعل من وراینا بفضلک. و رحمتک و کرمک.
شیخ الاسلام گفت: که خواجه علی حسن شیخ کرمان و پسینهٔ مشایخ. وی داروخانهٔ داشت و کار بنظام «و اوقاف بسیار» و مریدان بسیار و نیکو معاملت و وی دعوی مریدی شیخ عمو کردی و تاوی بنه رفت از دنیا. وی بست باز نگذاشت. شیخ الاسلام گفت: که بوطالب خزرج بن علی البغدادی است استاد بوعبداللّه خفیف٭ بود شیخ بوعبداللّه گوید: که من خدمت وی می‌کردم و وی علت شکم داشت، خون می‌فروشد طشت در وی می‌نهادم، وقتی غایب بودم، وی آواز داد: که شیرازی! من بنمی‌شنودم دیگر باره آواز داد، گفت شیرازی! هین لعنک اللّه! من بشتافتم و طشت بوی دادم علی دیلم پرسید از ابوعبداللّه خفیف، که تو آن لعنک اللّه چون بشنیدی از روی؟ گفت: چون رحمک اللّه.
شیخ الاسلام گفت: فلاح نباشد مرید را، که ذل استاد و پیر نکشیده باشد وقفای وی نخورده باشد، و لعنک اللّه استاد نشنیده باشد و برحمک اللّه برنداشته ویرا بدرد و ناکامی زنده نکرده باشد، خود درست باشد زعیر لا یفلح، که استاد و پیر در می‌باید لابد، که مرد بی‌پدر چنان سندره و لایفلح نبود کی بی‌استاد و پیر.
شیخ الاسلام گفت: که بوطالب خزرج را مصیبتی افتاده بود دردل، از بغداد برخاست بصباهان آمد، ویرا آن جا قبول بود، علی سهل صبهانی٭ شیخ صباهان از آن غیرت می‌آمد وی از آن می‌رنجید برخاست به شیراز آمد، و خواست ویرا رباط سیاه کردند و پلاس سیاه در پوشید. شیخ الاسلام گفت: که جوانمرد مردست که ویرا رسد یا از وی چیزی فایت گردد، کی مصیبت را افرا سازد گریز دارد و تاسف و حسرت تدارک جوید، کی حسرت هم از بابست. و گر یافتهٔ دارد طرب گیرد و بنازد، نه آنک اهل مصیبت باشد و فوت باز و دعوی می‌نماید و گریز نهان می‌دارد تا بنما می‌مغرور گردد.
گفت شبی آواز طرکست آمد شیخ بوعبداللّه خفیف را «گفت» که شیرازی آن چه بود؟ راست بوایست گفت. گفت: من ورد دارم که شبانه روز باقلی خشک خورم، هر روز با کم می‌آوردم در خورد خود. تا کنون بنوزده باقلی آورده‌ام شبانه‌روز.
بوعبداللّه خفیف را ریاضت است بسیار و دشوار از آنک او کرد به نوجوانی و مریدی از عجایبها. شیخ بوطالب گفت: شیرازی! بناز دار «یعنی: غنیمت شمار» که اینک مرا افتاد ازان افتادکه شبی در مهمانی بودم با یاران، و من عهد کرده بودم که بریانی نخورم. گفتند ای مرد بی‌خویشتن بخور! از بس که بر من پیچیدند لقمهٔ بریان در دهان نهادم فاذا انا احسست بایمانی قد خرج. گفت هر نکوئی که داشتم از من بیفتاد و بیرون آمد بدیدن که عتاب امد از قیمت وی بوده.
شیخ الاسلام گفت قدس اللّه روحه: که ایمان او معاینه بودید و ایمان تو شهادتست و آن عارف مشاهدت. یعنی که ویرا پوشش و استتار افتاد واللّه تعالی می‌آزادی کند از قومی گوید: رجال صدقوا ماعاهدوا اللّه علیه لآیه برینان ثنا نه زیشان که می‌گوید عز ذکره: فما رعوها حق رعایتها الآیه و ماوجدنا لاکثر هم من عهد و می‌گوید: واوفوا بعهدی اوف بعهدکم اوفوا بالعقود الآیه.
شیخ الاسلام «گفت» رضی اللّه عنه: کی بریان حرام بود؟ نه! اما وفا واجب بود. انگور و نان در بهشت حرام بود؟ نه! که مهر غالب بود، رشک طاهر بود، که مهر واقع بود، وفا واجب بود، و رهبانیة ابتدعواها ما کتبناها علیهم، الی قوله رعوها حق رعایتها.
شیخ الاسلام گفت: کی در خبرست: که کسی وردی دارد یا کاری از بهر اللّه را و بگذارد، اللّه تعالی زشتی برونهد نعوذ باللّه. ای جوانمرد! می‌وفا خواهند.
بوعبداللّه خفیف گفت: هیچ چیز نیست با گزندتر مرید را از مسامحهٔ نفس در رخصت جستن و قبول تاویلات . و هم ابن خفیف گفت: الانبساط سقوط الاحتشام عندالسوال.