شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
بخش ۱۳۴ - و من طبقة الرابعه ایضاً ابوعلی الکاتب المصری
خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری( طبقات الصوفیه - امالی پیر هرات )
29

بخش ۱۳۴ - و من طبقة الرابعه ایضاً ابوعلی الکاتب المصری

نام وی حسن بن احمد از مهینان مشایخ است صحبت کرده با بوبکر مصری و بوعلی رودباری یگانهٔ مشایخ وقت. بوعثمان مغربی گوید: هومن السالکین. وویرا تعظیم داشتی، پیر بوعلی ممشتولی ایذ صاحب کرامت بود ظاهر. در سنه نیف و اربعین و ثلثمائه برفته از دنیا و گویند سنه ست و خمسین و اللّه اعلم. از اقران رودباری است و با یعقوب ری.
شیخ الاسلام گفت کی هرگه بوعلی کاتب شیخ بوعلی رودباری را نام بردی گفتی: که سید ما شاگردان وی ازان رشک می‌امد، ویرا گفتند: چیست این که ویرا سید خود می‌گوئی؟ گفت: آری وی از شریعت بحقیقت شد، ما از حقیقت بشریعت می‌آئیم.
شیخ الاسلام گفت: مرد از پیشگاه بآستان نفرستند، تو ندانی که او که از آستان واپیشگاه فرستند کیست؟ پس سرد بود، کی از ناز با نیاز فرستند، از نیاز با ناز آی، و از طهارت بنماز شو.
شیخ الاسلام گفت: که بوعلی کاتب گفت: اصحاب الاوراد لایکون لهم قلوب. ویرامه داشتند از رودباری از بزرگی وی و تمامی علم وی. وی گوید: هر چیزی که بر من مشکل شدی، مصطفی را بخواب دیدمی و ازو پرسیدمی.
شیخ الاسلام گفت: که شیخ بوعلی کاتب در همه مصر ویرا یک مرید بود که چیزی بود دادی، اوبمرد، وی بسر گو وی شد گفت: الهی! میان من و تو او واسطه بود و شرک، او برفت توحید من درست گردان! بحق آنک توحید من ترا درست شد برفتن او، که باوی نیکوئی کن. هم وی گفت: که اللّه گفت: وصل الینامن صبر علینا.
شیخ ابوالقاسم نصرآبادی گوید: که بوعلی کاتب را گفتند: کی بکدام بهشت مایل تری ازین دو: بفقر یا بغنا؟ گفت: بآنک بلندتر است درجه و مه است قدر آن، پس ازین دو بیت برخواند. بیت:
ولست بنظار الی جانب الغنی
اذا کانت العلیا فی جانب الفقر
و انی لصبار علی ماینو بنی
و حسبک ان اللّه اثنی علی الصبر
ابوعلی المشتولی نام وی حسن بن علی بن موسی المشتولی الصوفی. شیخ الاسلام گفت: کی وی شاگرد بوعلی کاتب٭ ایذ و آن با یعقوب سوسی٭ مشتول ده است برده فرسنگ مصر، آنجا بوده، در سنه اربعین و ثلثمائه برفت از دنیا، حدث عن بکر بن سهل.
شیخ الاسلام گفت: که وی مصطفی را بخواب دید ویرا گفت: ترا بوکیلی درویشان بپای کردم. وی گفت: یا رسول اللّه! بکفایت؟ گفت: بکفایت. ویرا کاری برخاست و درویشان روی بوی نهادن به آرزوها و بایستها، و آن همه راست می‌شد، کی خواسته بود کی بکفایت آمد باستاذ خویش، بوعلی کاتب، ویرا بگفت، وی گفت: چه کرده بودی یعنی از جرم؟ کی ترا از میان درویشان بیرون کردند؟ یعنی درویشی نداشت مه از کفایت و توان. شیخ الاسلام گفت قدس اللّه روحه: او بخودی خود می‌نکرد، مگر که ندای مصطفی، نگر غافل نباشی از مکرو غرور.
شیخ الاسلام گفت: کی بوعلی مشتولی از مشتول بیامد ببصره بزیارت شیخ با یعقوب سوسی در بصره می‌گشت. از کس باز نمی‌خواست کی خانه وی کجاست؟ تا روزی بکوئی فرو شد دکان حلاج بود، شاگرد کی بد بران دکان، نزدیک او رفت پرسید: کی حجرهٔ شیخ با یعقوب می‌باید. گفت: ترا او می‌باید؟ گفت: تو باو شوی ترا گوید: که گرد کردار گرد، که هر که برو شود این گوید. گفت: آنک در حجرهٔ او زینهٔ بود، و بران زینه در کی بود. وی رفت و ددست بدر حجرهٔ وی باز نهاد، آواز آمد که درای، درشد او را گفت: بیا بنشین من ترا نگویم برو. که گرد کردار گرد، بیا بنشین، یعنی این کار نه همه آنست، چیزیست مه از کردار تو.
شیخ الاسلام گفت: که بوعلی رازی گوید: اذا رایت اللّه عز و جل یوحشک من خلقه فاعلم انه یریدان یؤنسک بنفسه. اللّه بینی که ترا از خلق خود، می وحشت کند، از حاضر نیاسای و غایت نجوی دان که مراد وی آنست، که ترا بخود آرام دهد و انس.
شیخ الاسلام گفت: که بوعلی خیران گفت: اذا استند الرجل نام عقله
شیخ الاسلام گفت: چون بیدار بود مرد معلق بود و سلم.