شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
شمارهٔ ۳۶۴
امیر معزی
امیر معزی( قصاید )
114

شمارهٔ ۳۶۴

بت من است نگاری که قامت و دل آن
ز راستی و ز ناراستی است تیر و کمان
اگر میان کمان آشکاره باشد تیر
نهاده است کمان در میان تیر نهان
اگر نه چشم من و چشم یار کردستند
ز بهر دوستی و مهر بیعت و پیمان
چرا فرستد آن آب خویشتن سوی این
چرا فرستد این خواب خویشتن سوی آن
اگر نه زلفش چوگان شد و زَنَخدان گوی
دلم چو گوی چرا کرد و پشت چون چوگان
به شام رفت و ز تیغش به روم بود خروش
به روم رفت و ز سهمش به مصر بود فغان
چو روم و شام کند هند را به سال دگر
اگر شود سوی هندوستان و ترکستان
ایا شهی که ز عدل تو بس عجب نبود
اگر به آبخور آیند غرم و شیر ژیان
شه زمانه و سلطان روزگار تویی
که خوار شد به تو کفر و عزیز شد ایمان
به هیچ معنی واجب نگردد استغفار
بر آن کسی که تو را شاه خواند و سلطان
تو آن شهی که تو را هر زمان به داد و دِهش
همی درود فرستد روان نوشروان
تو آن شهی که فلک تا تو را همی بیند
نکرد و هم نکند بی مراد تو دوران
تو آن شهی که بر افلاک برد و کوکب را
نبود و هم نبود بی سعادت تو قِران
برای فتح تو برهان چو خواهد از من کس
بس است رایت و رای تو فتح را برهان
ز باد قهر تو ریحان شود فسرده و خشک
به یاد عدل تو بر شوره بشکفد ریحان
شود ز قهر تو آسانِ دشمنان مشکل
شود ز مهر تو دشوار دوستان آسان
دبیر چرخ اگر دشمنی بود به مَثَل
که بر عداوت تو تیر برنهد به کمان
عجب نباشد اگر باز پس رود تیرش
کند زمانه ز سوفار تیر او پیکان
خدایگانا در شکر و در پرستش تو
قضاگشاده زبان است و بخت بسته میان
تراست هرچه در اسلام هست با قیمت
تو راست هرچه در آفاق هست آبادان
به تیغ تیز تویی خصم بند و شهرگشای
به دست رادتویی مال بخش و ملک ستان
زخون دشمن کردی عقیق رنگ حُسام
عقیق رنگ کن اکنون قدح ز خون رزان