شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
شمارهٔ ۲۳ - عهد با جانان!
عارف قزوینی
عارف قزوینی( غزل‌ها )
126

شمارهٔ ۲۳ - عهد با جانان!

من این جانی که دارم عهد با جانان خود کردم
که گر پایش نریزم دشمنی با جان خود کردم
غمت نشسته بر دل برد از من مایه هستی
ندانستم در آخر دزد را مهمان خود کردم
ز دست بیسر و سامانی خود من ترک سر گفتم
بکوی نیستی فکر سر و سامان خود کردم
ز ناچاری چو راه چاره شد مسدود از هر سو
همین یک فکر بهر درد بیدرمان خود کردم
شدم در انتحار خویش یک دل دل ز جان کندم
لجاجت با خود و با بخت نافرمان خود کردم
ز بس خون ریختم در دل من از دست غمت آخر
نمک نشناس دلرا شرمسار خوان خود کردم
گهی بگریستم گه خنده کردم گه بدل شوخی
نمودم گه ملامت دیده گریان خود کردم
ز چشم خویش بد دیدم ندیدم بد ز خاموشی
شدم خاموش ترک صحبت یاران خود کردم
بکوی عشق سرگردان چو دیدم عقل برق آسا
فرار ای عاشقان از عقل سرگردان خود کردم
به فقر و نیستی ز آنروی خو کردم که یکروزی
گدائی را بکوی یار خود عنوان خود کردم
ز طفلی عشق را پروردم و پرورده خود را
در این پیرانه سر عارف بلای جان خود کردم